سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

سد فریمان

با سلام حلول ماه پر نور شعبان و فرارسیدن اعیاد مبارک این ماه را خدمت تمام نی نی وبلاگی ها تبریک و تهنیت عرض می کنم. مدتی است کمتر سر می زنم به خاطر مشغله کاری و گرفتاری که مامانی اخیراً برای خودش و ما دو تا ایجاد کرده (گرفتن گواهینامه) و تقریبا تمام وقت ما  در طول روز گرفته است، و مصیبت نشستن من پشت کامپیوتر با امیر که اصلاً نمی گذاره دست به چیزی بزنم و همه رو بهم می ریزه، و چون بابایی دوست نداره به خاطر ثبت یادگاری های با امیر دعوا کنه بالاخره با همه این گرفتاری ها اومدم برای پسر گلم یادگاری دیگری ثبت کنم ضمناً اینم بگم مطلب مربوط به گذشت این مدتی است که نبودم . چند وقت پیش برای اولین بار رفیتم سد فریمان که حسابی پر ...
24 خرداد 1392

امیر شیطون مامان

دوست های خوب وبلاگی سلام پسر گلم ، شرمنده خیلی خیلی دیر به وبلاگت سر میزنم ، وقتی هم که میام فقط در حد پاسخگویی به دوستان عزیز و چند تا پیام گذاشتن برای دوست جونی های امیرم بوده. آ خه شما مگه میزاری پای کامپیوتر بشینم ، همین که می بینی نشستم سریع میای و میخوای کمکم کنی که البته کمک شما ....... آخر شب هم که میخوابونمت به قول بابایی خودم زودتر از شما خوابم میبره آخه واقعاً خسته میشم ، نصف روز که سرکارم، بقیه روز هم یا تو آشپزخونه غذا درست میکنم یا به کارهای دیگه میرسم که البته درحال حرف زدن با شما و بازی کردن با شما هم هستم. بابایی وقتش آزادتره چون وقتی برای شما پست میزاره من در حال بازی کردن و سرگرم کردن شما هستم. الان هم...
23 ارديبهشت 1392

خواب امیر

امیر کمی بدخواب است و تو خواب خیلی ورجه وورجه می کنه و بعضی وقتا روی بالشت دراز می کشه و گاهی اوقات جایی برای ما باقی نمی مونه و خودشو وسط تحت ولو می کنه ، روی تخت خودشم که اصلا نمی خوابه البته از این بُعد هم به باباییش رفته چون تا جایی که یادم هست در بچگی شده از روی تخت به زیر اومدم و خوابیدم، در زیر چندتا عکس از لحظات شیرین خواب از امیرخان یادگاری می چسبونم. در ضمن اینم بگم که اکثر شبها که مامانی میره تو اتاق تا امیرو بخوابونه، خودش زود تر از امیر می خوابه  امیر روی پاهای مامانی به همراه خرس کوچولو ...
20 ارديبهشت 1392

سفر اصفهان با امیر

سفر ما به همراه عمه و شوهر عمه از ٣٠ اسفند ماه شروع شد و شروع سال جدید را در نزدیک بجستان به سر کردیم و امیر آقا دومین سال تحول خود را در راه بود و بعد از صرف نهار و استراحت به سمت طبس به راه افتادیم و توقفی در میقات الرضا طبس داشتیم و به سمت کویر حرکت کردیم و شب را در شهر خور و در کنار امام زاده در چادر به سر بردیم و صبح به سمت اصفهان به راه افتادیم و نزدیک ظهر به مقصد رسیدیم و در اقامتگاهی که بابایی از قبل رزرو کرده بود ساکن شدیم که امیر حسابی اونجا رو به هم می ریخت. روز اول بعد از استراحت به زاینده روز بی آب رفتیم و با کلی پیاده روی زیر نم نم باران از باغ هشت بهشت به سمت چهل ستون رفتیم و جنگ شبانه زیبایی هم برقرار بود و بعد از تفریح شبان...
15 فروردين 1392

اولین آرایشگاه امیر

قبل از عید موهای امیر خیلی بلند شده بود و چون می خواستیم همین جوری خوشگل بمونه موهاشو نزدیم و تصمیم گرفتیم ببریمش آرایشگاه. آرایشگر از دوستان بابایی بود و قبل باهاش هماهنگ کردم و با اینکه دم عید خیلی سرش شلوغ بود امیر را به حضور پذیرفت و فقط امیدوار بودیم که امیر وایسته که موهاش کوتاه بشه . شب بابایی تنها امیر و به آرایشگاه برد و چند تا اسباب بازی هم با خودم برداشتم که سرشو گرم کنم (با اینکه اصلاً به اسباب بازی توجه نداره) ابتدا چند دقیقه ای نشستیم تا نوبت امیر بشه و بعد امیر رو روی  صندلی به صورت ایستاده نگهش داشتم که تا نیمه های کار آرایشگر تقریباً بچه خوبی بود و فقط سرشو به سمت تلویزیون می چرخوند ولی در مراحل آخر خسته شده بود و ...
8 فروردين 1392

امیر نزدیک یک سالگی

باز هم گرفتاری باعث شد دیرتر یادگاری برای آقا زاده بگذارم اما حسابی فضول شده و تا من پای لب تاب می شینم میاد سراغم و به پام آویزون می شه و با فشار آوردن به خودش می گه که منو بیار بالا و وقتی که میاد بالا، تا همه دم و دستگاه رو به هم نریزه ول کن نیست، و بابایی مجبور می شه امیر آقا رو دعوا کنه. در این روزا که راه رفتن و خوب یاد گرفته حسابی به همه جا سرمی زنه و بعضی وقتا هم که سرحال باشه وسط خونه برا خودش می چرخه و با خودش حرف می زنه اینگاری با راه رفتنش حسابی حال می کنه. پایین اومدن از تخت و مبل رو هم یاد گرفته و قشنگ با پا پایین می یاد البته ناگفته نمونه که اول همین هفته وقتی تنها بود و می خواست از تخت بیاد پایین با کله رفت تو زمین ...
28 بهمن 1391

کامیون رانی امیر

این روزها گرفتاری های زیاد شده و من کمتر فرصت می کنم یادداشتی برای امیر بگذارم . هفته گذشته سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود و در این بین تو هم بی نصیب نبودی و بابایی برات یه تاب کوچولو اندازه خودت و یه چندتا حیوون اهلی خرید و بعد از گرامیداشت این مناسبت جمعه به مشهد رفتیم تا هم صله رحمی انجام دهیم و هم در شرف سرما برای امیرخان لباس گرمی بخریم، بالاخره برای امیر یه کاپشن و شلوار خریدیم که مامانی اصرار داره بریم عوض کنیم یه کم بزرگتر بگیریم که برای سال آینده تم باشه؟؟!! ضمناً مامانی (به پیشنهاد بابایی) یه کامیون بزرگ و خوشگل برات خرید تا تو هم رانندگی رو زود یاد بگیری. تو هم زود یاد گرفتی (البته اول از کنار خودتو مینداختی) که سوار و ...
22 آذر 1391

اولین محرم امیرم

روز جمعه ساعت 11 راهی خیرآباد که روستای آب و اجدادی بابایی است شدیم . همیشه برای مراسم عاشورا و تاسوعا میریم. اونجا مراسم بسیار خوب و قشنگی برگزار میشه و این اولین حضور شماست. به گفته بابایی که هوای اونجا گرم و خوب است من هم دیگر راضی شدم که با بابایی بروم و گرنه میخواستم به خاطر یه گم سرماخوردگی که شما داشتید نروم. اما قسمت بود که برویم. ظهر رسیدیم و هوا اونجا بسیار سرد بود و سوز بدی داشت و شما رو مادرجون (مامان بابایی) برد بیرون و یکی دوساعتی بیرون بودی. و همین بهانه ایی شد برای بدتر شدن شما و جوش و نگرانی من. شب اول تا 11 شب خوب بودی و خوابیدی اما از ساعت 2 به بعد شروع به گریه و ناله کردی و ما بی خبر از اینکه شما چه دردی دار...
7 آذر 1391

کفتر بازی امیر

این جمعه رفته بودیم مشهد خونه مامان جون امیر که از حسن تصادف ایشون یک کبوتر یا به قول ما مشهدی ها کفتر پیدا کرده بود و می خواست ببرش حرم آزادش کنه ولی آوردیمش جلوی امیر خان تا یکم نازش کنه اما ایشان اول که می خواست سر کفتر را از تنش جدا کنه اما با ارفاق ترجیح داد یه نیم ساعتی دنبال کفتره بره و هی بد بخت بیچاره رو این ور اون ور بپرونه و ما هم کلی خندیدیم، آخر سر هم امیر که ول کن نبود و مجبور شدیم کفتر بخت برگشته را به لونه موقتش برگردونیم تا بعداً در حرم آزادش کنند. قبلاً هم یه بار مرغ عشق های خودمون رو جلوی امیر گذاشتیم ولی عکس العملی نداشت و فقط مثل بچه خوب نگاه می کرد و موقعی می خواست از قفس بگیره و بلند شده قفس و چپ کرد روی خودش و م...
29 آبان 1391