سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

امیر و اپن

زمستون بخاطر بخاری مجبور شدیم یکی از مبلا رو بگذاریم کنار اپن و پلکانی برای امیر جهت رفتن روی اپن ایجاد کنیم که البته یک بار هم از روی اپن افتاد ولی خدا رو شکر به خیر گذشت ولی در کل حریفش نمی شیم و گاهی مجبور می شیم مبلو بکشیم وسط خونه تا امیر از سرش بیفته ولی اون بالا خیلی هم خوشحاله و با خودشو در وسط ستون اپن این ور اون ور می کنه و تاب تاب عباسی می خونه و بالاخره به زور میاریمش پایین فقط تنها کاری که نمی کنه به لیندای وسط اپن دست نمی زنه چون می دونه بابیی دعواش می کنه شدید ... در این عکس اگر به قیافش نگاه کنید شرارت می باره ازش در ضمن اونایی هم که دستش هست پوله و و در حال شمردن هست و می گه فیس فیس و انگشتاشو این ور اون ور می کنه خیلی...
10 دی 1392

امیر در آرایشگاه

با سلام این آرایشگاه برای قبل از عاشورا و تاسوعاست ولی چون اینترنت نداشتیم امکان ثبت نبود در آخرین باری که امیر و به آرایشگاه بردم بسیار پسر خوبی شده بود و مثل آدم روی تخته مخصوص بچه ها نشست تا آقای آرایشگر اصلاحش کنه البته از صدای ماشین اصلاح می ترسید و سرش رو هم خیلی تکون می داد ولی در کل خوب بود.   ...
10 دی 1392

استخر توپ امیر

با سلام بعد از کلی چک و چونه زدن مامانی با بابایی و همچنین دو دوتا چهارتای بابایی با جیبش در اواسط ماه گذشته که مناسبتی هم بود (سالگرد ازدواج) و قصد آباد کردن بازار رو داشتیم. تصمیم گرفتیم تا برای امیر آقا استخر توپ بخریم و تصمیم به عمل کشید ولی کاش نمی خریدیم. اونجور که مامانی می گفت می ره خونه همسایه عمه که دوست مامانی هم هست به بهانه استخر توپوش گفتم بچم عقده ای نشه و خودش داشته باشه ولی چشمتان روز بد نبینه که خریدن همانا و خونه رو توپ بارون کردن توسط امیر همانا که توجه شما را به نمونه ای از حرفم جلب می کنم و بگم اینکه اول می رفت داخل توپ ها می نشست و فقط توپ توپ می کرد ولی چند دقیقه بعد استخر و توپ هاشو با هم می کشید از اتاق تا پذی...
2 دی 1392

عاشورا و تاسوعا

بالاخره مشکل اینترنت ما حل شد و از این پس یادگاری های بیشتری از امیرخان به جا می گذارم. عاشورا و تاسوعا مطابق هر سال ما به روستای آبا و اجدادی رفتیم و مراسم عزاداری بسیار با شکوهی بود اگر خدا قبول کنه دستی بر سینه زدیم البته امیر هم یاد گرفته بود و کمی سینه می زد و مادرجونش هم براش زنجیر و سنج خریده بود تا از قافله عقب نیفته البته امیر بیشتر دنبال ببیی و توتو بود که در نزدیک خونه مادربزرگ بابایی تعدادی گوسفند و مرغ بودند که مدام یا خودش می رفت و یا کسی رو بلند می کرد که ببرش پیش اونا و هوا کمی پاییزی بود بعد از آن سرمایی خورد که هنوز ادامه داره . روز عاشورا هم که مراسم تعزیه خوانی برپا بود و اسب و شتر هم جهت مراسم آورده بودند امیر...
13 آذر 1392

گردشی در نیشابور

عید شد و به بهانه بیکاری و گشت و گذار و دیدار عموی بابایی که به تازگی در روستایی نزدیک نیشابور ساکن شده راهی نیشابور شدیم و در راه به بهانه ببیی گفتن های تو ایستادیم و شما را در بین یه عالمه گوسفند که الاغ هم داشتند و سگ هم موجود بود و هر چی تونستی ببیی گفتی و ازشون هم دل نمی کندی، بعد از آن به سمت منزل عمو حرکت کردیم و آنجا هم تا دلت می خواست از این جونورا بود و تو هم دنبال کسی می گشتی تا از در خونه بره بیرون، شنبه هم کمی زودتر راه افتادیم و در یک هوای خوب در یک عصر تابستانی در خیام و عطار و امام زاده نیشابور کشتی زدیم و چایی نوشیدیم و بعد هم در قدمگاه شامی خوردیم و به خانه برگشتیم  و چندتا عکس هم گرفتیم که یادگاری بمونه .   ...
22 مرداد 1392

تولد مامانی

چند روز پیش مامانی تولدش بود   و بابایی هم به همین مناسبت و به یادبود این روز قشنگ کادویی گرفت و کیکی خرید و تولد مبارکی گفت. البته به قول خانم ها همش عشق است. امیر آقا هم تا می توانست اذیت کرد و هر چی که دستش می یومد می خواست بزنه تو کیک که فقط تونست فندکو بزنه و فاتحشو بخونه، خلاصه مامانی مثل همیشه خوشحال شد، بابایی هم به رسم هر سال یه عکس که خودش درست می کنه و یه هدیه ناقابل به مامانی تقدیم کرد البته در این مراسمات امیر هم بی نصیب نمی ماند و یک هواپیما از نوع ایرباس از بابایی هدیه  گرفت که روز بعد زد دونبالشو شکست . متن عکس هدیه بابایی هم اینه   از طرف مامانی البته این عکسمو توی آفتاب ...
8 مرداد 1392

آلبالو چینی امیر

با سلام مدتی است که از وبلاگ نویسی دور افتادیم البته بابایی همچنان دست و پا شکسته هرزگاهی مطلبی پست می کنه ولی مامانی کلا بی خیال شده و به قول خودش اصلا وقت نداره ............. بگذریم مدتی قبل در مراسم چهلمین روز در گذشت مادر بزرگ مامانی که خداوند ایشان را مورد رحمت و مغفرت و آمرزش خود قرار بده مخصوصا در این ایام خاص و تک ما برای شرکت در مراسم به مشهد رفتیم و بعد از مراسم به جهت عرض فاتحه ای به مزار ایشان در نزدیک چناران در منطقه خوش آب و هوایی رفتیم (البته در گوشی بماند که مامانی اصرار به رفتن داشت تا آب و هوایی تازه کند که عزای مادربزرگ هم بهانه ای شد) اکثر فامیل مامانی آمدند و برگشتند اما ما و خاله های امیر به هم...
8 مرداد 1392

سفر تیر 92

  امسال هم مثل سال های قبل نیمه شعبان هوای جمکران کردیم و سه نفری روز شنبه به سمت قم راه افتادیم تا نیمه شعبان رو در مکانی که خود آقا مقدس کرده جشن بگیریم، امیر رو هم به اجبار برای دومین بار بردیم. شنبه شب در نیمه راه خوابیدیم و ظهر خیلی خیلی گرم به قم رسیدیم و تا ساعت 5 در خانه خاله استراحت کردیم و بعد برای جشن نیمه شعبان به جمکران راهی شدیم، امسال واقعا خیلی شلوغ بود و هم خیلی گرم خلاصه امیر هم اول از همه که لب حوض نشست و خودشو خیس کرد و بعد از آن هم در آن شلوغی حوس راه رفتن کردن بود و اصلا نمیشه یه جا نگهش داشت و مدام به اشخاصی که نشسته بودند سر می زد و گاهی از خردنیهای آنها سوء استفاده می کرد. یه ساعتی هم برای اینکه خنک بشه بردمش دا...
18 تير 1392

ضربه چشم امیر

امیر آقا حدود سه هفته پیش که بازی می کرد یحویی افتاد و چشمش به یکی از اسباب بازی هاش خورد و در ناحیه سفید چشم نقطه سیاهی ایجاد شد، با این اتفاق من مثل همیشه گفتم چیزی نیست و خودش برطرف میشه ولی مامانی خودشو حسابی ناراحن کرد و به قول خودش قصه می خورد تا اینکه در آخر همون هفته به مشهد رفتیم و به یک بیمارستان تخصصی چشم و حدود سه ساعت درگیر یه معاینه چشم شدیم اول یه معاینه سطحی بود و بعد از اون دکتر گفت باید با دستگاه انتهای چشم رو ببینم و از اون قطره های که چشم رو باز می کنه ریختند توی چشم امیر خیلی به زحمت هر یه ربع یکی دو قطره ریختن تا بعد از یک ساعت چشمش باز شد امیر با اینکه چشمش خوب دید نداشت حسابی در محوطه بیمارستان اینور اونور رفت و موقع...
14 تير 1392