سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

قل زدن امیر

دیگه زود می خوای بزرگ شی، قل زدن رو به نهایت رسوندی و سعی می کنی خودرو حرکت بدی و دوست داری بنشوننت و رو پاهای کوچولوت وایستی و قل می زنی و تا می خوره زمین و پتو و هرچی گیرت بیاد لیس می زنی. همین چند روز پیش سه تا البته نه دو تا و نیم قل زدی و یه صدایی شبیه گربه از خودت در میاری یه جور جیغه و خلاصه کلی باخودت ذوق می کنی و صدا در میاری . تازگی هم سعی میکنی پاهاتو به دهنت برسونی عزیزم انگاری دست های خوشگلت گمه واسه خوردن.   عزیزم تو برای ما همیشه شیرین و بانمکی و ایشالله زود زود زود بزرگ شی. اینم یه نمونه از قل زدن امیر البته سرعت فیلم تند شده که زود دیده شه     ...
23 خرداد 1391

تعطیلات با امیر

چند روزه کامپیوترم خراب است و نتوانستم سری به نت بزنم و خاطرات جدید را به یادگار بگذارم. چند روز تعطیل را کلا در مشهد سیرکردیم و امیر هم که دیگه بزرگ شده و کمی هم بلا حسابی با شیرین کاری هاش اطرافیان و سر گرم می کرد. برای اولین بار با امیر به توت خوردن رفتیم البته با نزدیکان، و به زحمت درختی در اطراف شاندیز پیدا کردیم، چون از ما جلوترا درختارو خالی کرده بودن و ما کمی دیر رسیدیم ولی خوب بود و کمی توت تکوندیم و خوردیم و امیر هم کمی طبیعت تماشا کرد و لذت برد. همچنین در ادامه یکی از شب های تعطیل با عمو و زن عمو و عمه و شوهر عمه به چالی دره رفتیم البته شب بود و امیر در هپروت، نصف شبش هم که رفتیم رستوران برای شام امیر خواب بود، گذاشتی...
19 خرداد 1391

تجربه ای شیرین

بالاخره امیرم ، گل پسرم و خودم بردم حمام و تن قشنگشو شستم . (البته با نظارت مامان بزرگ) خیلی خیلی خوشحال بودم و از این کار لذت بردم.عزیز دلم توی بغل خودم آروم بود، انگاری امیرم هم خوشحال بود از این که با مامانیش اومده حموم فدات بشم که اینقدر گلی .من و بابایی بی نهایت دوست داریم ...
11 خرداد 1391

دامادی عمویی

آخر هفته به خاطر جشن عمو محسن رفتیم مشهد، پنج شنبه شب رفتیم خواستگاری و شما هم در مراسم خواستگاری عمو بودی اما چون خوابت می آمد و شیر می خواستی داخل اتاق رفتیم که عروس خانم هم اونجا بود. صبح جمعه هم رفتبم حرم امام رضا تا عمو و زن عمو رو با هم محرم کنند و تو هم از فرصت استفاده کردی و یه عکس پشت بنجره فولاد انداختی البته با کمک بابایی و مامانی  بعد از حرم رفتیم خونه مامان بزرگ که اونم لطف کردن و آبی به تنت زد و تو رو مثل دسته گل تمیز کرد که منم یه عکس حمومی ازت گرفتم   بعد از ظهر روز جمعه هم که جشن بله برون بود ، شما مثل یک گل خوب و آروم بودی و با اینکه برای اولین بار بود که دور و برت اینقدر ش...
24 ارديبهشت 1391

قل زدن عجیب

دیشب البته میشه نصف شب ساعت 1.5 حسابی حسابی من و مامانی رو ترسوندی با اینکه تقریباً وسط تخت خوابیده بودی، نمی دونم چطور از تخت غلط زدی و روی زمین افتادی، خدا به ما رحم کرد، طوری نشدی، چون فضای بین دو تخت بسیار باریک هست ولی الحمدلله طوریت نشد، بالاخره بخیر گذشت اما من و مامانی رو حسابی شکه کردی و مامانی حسابی ناراحت شد و من هم که از ناراحتی و نگرانی و خستگی خوابم برد اما مامانی یه دو ساعتی بیدار بود. بحرحال برای ما که وحشناک بود ولی خدا خودش حفظت کنه و مراقبت باشه همیشه و همه جا  امیرم مامانی دیشب واقعاً مردم و زنده شدم وقتی گریه کردی و بلند شدم و دیدم به صورت روی زمین افتادی. نفهمیدم چه طور از جام بلند شدم و از روی زمین برت داش...
20 ارديبهشت 1391

گلی در نمایشگاه گل

دیروز گردشی در مشهد داشتیم و نمی دانم اذیت شدی و شاید هم بهت خوش گذشته باشه ؟!؟ از صبح که رفتیم مشهد تا بعد از ظهر در خونه فامیل های بابایی می چرخیدیم و بعد از دید و بازدید به همراه مادرجون (مامان مامانی) به اولین نمایشگاه زندگیت رفتیم که قشنگترین هم بود. نمایشگاه گل و گیاه مشهد که کلی گل و گلدون توش بود و در کالسکه ات قشنگ دراز کشیدی و حسابی تعجب کرده بودی، آخه نمایشگاه خیلی شلوغ بود و تو هم تا بحال این همه آدم یه جا ندیده بودی و در حالی که دستت رو می خوردی (البته هر کار می کنم که نخوری فایده نداره ، نمیدونم توی اون دست های قشنگت چی داری؟) حسابی تماشا می کردی و چیزی نمی گفتی ، گاهی من و بابایی مشغول گل خریدن میشدیم و مامان بزرگ مرا...
16 ارديبهشت 1391

تغییر عنوان وبلاگ

با سلام احتراماً به اطلاع می رساند نام امیر بابا به یادگاری های امیر تغییر کرد، دوستانی که ما را لینک دارند لطف کنند عنوان را تغییر دهند. آنچنان با ولع دستت رو می خوری، اینگاری مدتها چیزی نخوردی، اینم یه عکس از این کارت   ...
14 ارديبهشت 1391

اولین عید سه نفره

اولین یادگاری مامانی به پسر گلش نزدیک سال تحویل هول هولکی دست و روی پسر گلم رو شستم و لباسش و عوض کردم و همراه بابای مهربونش کنار سفره هفت سین نشستیم و سال جدید را هر سه کنار هم با خواندن دعای تحویل سال به خوشی و کلی آرزوهای قشنگ برای پسر گلمان آغاز کردیم. چنذ تا عکسم از تو گرفتیم که بابات درست کنه برات پست می زاره. پسرم امسال قشنگت ترین عیدم است چون خدای مهربون فرشته قشنگی به من داده , امیرم موقع سال تحویل من و بابا برای سلامتی تو دعا کردیم. که انشاءالله همیشه سالم و تندرست باشی. ...
20 فروردين 1391

اولین بهانه ها

امروز مامانت ناراحت بود چون تو کمی بینی هات گرفته و بهانه می گیری، آخه هنوز 18 روزته و ما هم کم تجربه ایم، دعا می کنم زودتر حالت خوب بشه   ...
20 فروردين 1391