اولین محرم امیرم
روز جمعه ساعت 11 راهی خیرآباد که روستای آب و اجدادی بابایی است شدیم . همیشه برای مراسم عاشورا و تاسوعا میریم. اونجا مراسم بسیار خوب و قشنگی برگزار میشه و این اولین حضور شماست.
به گفته بابایی که هوای اونجا گرم و خوب است من هم دیگر راضی شدم که با بابایی بروم و گرنه میخواستم به خاطر یه گم سرماخوردگی که شما داشتید نروم. اما قسمت بود که برویم.
ظهر رسیدیم و هوا اونجا بسیار سرد بود و سوز بدی داشت و شما رو مادرجون (مامان بابایی) برد بیرون و یکی دوساعتی بیرون بودی. و همین بهانه ایی شد برای بدتر شدن شما و جوش و نگرانی من.
شب اول تا 11 شب خوب بودی و خوابیدی اما از ساعت 2 به بعد شروع به گریه و ناله کردی
و ما بی خبر از اینکه شما چه دردی داری ، یه نیم ساعتی هم بابایی و عمه بابایی و آقاجون(بابا بابایی) رو بیدار نگه داشتی و بعد اونها خوابیدند من ماندم و درد شما.![]()
صبحش که هنوز آرام نگرفته بودی به اسرار من بردیمت بیمارستان که معلوم شد گوش عزیز دلم عفونت کرده و دارو جدید گرفتیم.
این دو روزی که اونجا بودیم شما همش بغل من بودید به خاطر داروهایی که میخوردی یا خواب بودی یا بی حال
دیگر بیرون نبردمت فقط ظهر عاشورا که هوا کمی بهتر و آفتابی بود بابایی شما رو برد بیرون تا تعزیه خوانی را ببینی و عکسی هم در کنار نخل آنجا گرفته که به یادگار میگزارم.
شب دوم با داروهایی که خورده بودی و تخم مرغی که برات شگستند آرام و خوب خوابیدی.خدا رو شکر
بعد از شام غریبان هم برگشتیم به خونه خودمون.
امسال من به خاطر شما در هیچ مراسمی شرکت نکردم باشد که سال دیگر در کنار عزیز دلم در همه مراسم های زیبای آنجا شرکت کنم. ان شاء الله
الان هم شکر خدا حالت بهتر است . البته کمی هم به خاطر دندان هایت این روزها در اذیت هستی.



اولین محرم امیرم
