سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

امیر در اورتکند در سیزده بدر 94

با سلام  امسال 13 به در برنامه خاصی نداشتیم و قصد کردیم به یکی از ییلاقات اطراف مشهد بریم، البته مامانی برنامه ی ساده ای با دایی ها ریخته بود اما زیاد جدی نبود. روز 13 که آماده شدیم و به خانه دایی رضا رفتیم و دایی عباس و مادرجون هم آمده بودند تا تصمیم بگیریم کجا بریم و در مجموع به سمت جاده کلات به راه افتادیم و قرار شد در یک مکان خوش آب و هوا سیزده را به در کنیم ولی این رفتن همانا و بعد از حدود 3 ساعت طی طریق رسیدیم به منطقه تفریحی بهشت گمشده در نزدیکی روستای اورتکند و بعد از صرف نهار 13 که از دایی ها زحمت کباب کردن جوجه ها را کشیدن به علت خستگی استراحتی کردیم و هوا سرد و رو به تاریکی می رفت و به جهت رفتن به هشت بهشت باید شبی...
19 فروردين 1394

امیر و درسا

سلام  طی مدتی که خونمون رو آوردیم به مشهد، امیر آقا هم بیشتر از همنشینی با بچه های فامیل مستفیض می شه و هر چند گاهی با هم جلسات مفصل بازی و شلوغ کاری برگذار می کنند در این بین چون معمولا همه ما به لطف مادران مهربان به سمت خانواده خاله گرایش بیشتری داریم، و در این بین اگر خاله هم بچه هم تراز داشته باشد که قوقاست، خلاصه بگم از امیر آقا و دختر خاله درساش که 6 ماه ازش کوچکتره، این دو از راه دور خیلی هم دیگه  رو دوست دارن و به هم ابراز علاقه می کنن، ولی وقتی نزدیک هم می شن شاید یه چند دقیقه ای اونم با کلی خواهش و تمنا با هم بازی کنن ولی تا فرصت گیر میارن به هم میپرن و موی و ناخنی هست که روانه هم می کنند، البته اینم بگم که در این ب...
19 دی 1393

اولین سینما با امیر

با سلام  بعد از مدتها که مامان و بابایی هم به سینما نرفته بودند، تصمیم گرفتیم که با امیر راهی این راه شویم برای این امر سینما هویزه مشهد و فیلم شیار 143 رو انتخاب کردیم و به دیدن فیلمی در سینما رفتیم، البته قبلش مامانی برای امیر آقا فضای سینما رو توضیح داده بود و اطلاعات اولیه رو امیر در ذهنش داشت، ولی مشکلی که بود فیلمی که انتخاب کردیم در حوصله امیر آقا نبود. البته در این بین امیر ترتیب یه چیپس و یه پفک رو هم داد و بیکار نبود، یه بار هم با مامانی به دستشویی رفت. متاسفانه عکس از این واقعه تاریخی نگرفتیم و خدا خیر بده فتوشاپو که کمک کرد و عکس مهیا شد. ...
25 آذر 1393

اولین استخر امیر

با سلام  بابایی از وقتی اومده مشهد چند وقت یه بار با همکاراش می ره استخر، و در پی ابراز علاقه امیر آقا نیز به همراهی بابایی، تصمیم گرفتم تا برای امتحان هم که شده یکبار امیر رو ببرم، البته بگم مامانی با کلی سفارش امیر رو با بابایی راهی کرد، اول راه مدیر استخر گیر داد که نمی تونه بره و خیلی کوچکه و مواظب دستشویی باشی و بالاخره راضی شد که شما رو ببریم اینم بگم که بلیط هم بابت شما نخریدیم و تفیلی بابایی اومدی . در استخر ویژه کودکان با بابایی و سایر بچه هایی که بودند که البته همه از امیر بزرگتر بودند به بازی و شنا پرداختیم و کم کم راه افتادی و نمی ترسیدی و میرفت لبه استخر و می پرید داخل آب، امیر آقا چون کوچک بود نمی تونست خودشه داخل آب...
19 آذر 1393

عاشورا و تاسوعا

امسال هم مثل سالهای قبل برای مراسم تاسوعا و عاشورا به روستای بابایی رفتیم چون همه جمعا و مراسم های خوبی هم دارن امیر آقا هم با بچه های دیگه حسابی عزاداری کردن البته به سبک خودشون البته بگم از گوسفندها هم غافل نشد و سری به اونا زد. روز عاشورا هم که هوا بارانی هم بود، مراسم تعزیه خوانی (شبیه خوانی ) در روستا انجام می شود و امیر آقا امسال گیر داده بود که سوار شتر بشه اونم از نوع وحشی و بعد از کلی صحبت و نصیحت راضی شد که سوار اسب بشه و بعد از اینکه پیاده شد دوباره گیر داد به شتر سواری که متاسفانه شتر ها هم رفته بودند خونشون البته بگم که بابای امیر هم جرأت نزدیک شدن به شترها رو نداره .... خلاصه ادامه هم که هوا بارانی بود و امیر در خانه با بچه ...
16 آبان 1393

امیر و استخرتوپ

با سلام  این روزها برای یادگاری نوشتن برای تو یکم تنبل شدم و مامانی هم که کلاً حوصله نوشتن برای تو رو نداره البته بگم حالا که سرکار نمی ره بعد از یک خواب مفصل تا نزدیک ظهر، بیشتر باهات سرو کله می زنه و تربیت تو هم یکی از وظایف مهم زندگانی ما هست ....  از روزهای اولی که به خونه جدید اومدیم امیر گیر داده بود که استخرشو بپا کنه و توپ هاشم بریزه داخلش، به علت سابقه بد امیر در پخش و پلا کردن توپ ها در وسط خونه، با کمی مذاکره و بحث با امیر آقا و تفهیم اینکه نباید توپ هاشو ولو کنه، تصمیم به این کار مخاطره آمیر گرفتیم، البته بگم که چندین بار توپ ها رو وسط خونه ولو کرد ولی با تذکرات صمیمانه بابایی و مامانی امیر تصمیم راسخ به نگه ...
2 آبان 1393

اسباب کشی

با سلام  بعد از 5 سال اقامت در فریمان که نصفش هم امیر همراه ما شد به دلیل انتقال محل کار بابایی و نیز اتمام کار مامانی در فریمان تصمیم گرفتیم به مشهد برگردیم تا ادامه زندگی و کار را در اونجا به پیش ببریم و الان حدود سه هفته در از اسباب کشی می گذره. البته امیر در این اسباب کشی خیلی بهتر بود و کمی هم کمک می کرد و روی کارتون ها می نشست و بعضی وقتا از اونها به عنوان خونه استفاده می کرد و بازی های کودکانه اش رو در بین کارهای ما انجام می داد. ...
15 مهر 1393

امیر در قصر بادی

با سلام  چند هفته پیش که تربت بودیم با عزیز جون رفتیم یه پارک نزدیک خونه رفتیم و یه هندونه ای ترکوندیم و امیر و عمه زینبش هم از فرصت استفاده کردند و به قصر بادی هجوم بردند البته امیر هنوز می ترسه و درستو حسابی هم تا حالا قصر بادی نرفته بود ولی به هوای عمه زینب رفت و بازی کرد و مامان جون هم چند تا عکس یادگاری گرفت که در ادامه قرار می دم. اینم بگم که از اون روز هر وقت حرف پارک به زبون میاد میگه با عمه  زینب بریم و همین امروز هم با مامانی می خواستی بری پارک پیله کرده بودی که بریم تربت با عمه زینب بریم پارک و مامانی هم مجبور شد تا بچه های همسایه رو با خودش به پارک ببره .  ...
3 شهريور 1393

امیر با تبلتش

با سلام  به دلیل استفاده زیاد امیر از گوشی مامانی و بابایی و گاهی درگیر شدن طرفین در این موضوع و نیز ایجاد نوعی سرگرمی که همه چی رو مخصوص امیر آقا یکجا داشته باشه به فکر خریدن تبلت افتادم و بعد از کلی کلنجار رفتن با جیب مبارک ، بالاخره قلکها رو شکتیم و دل و به دریا زدیم و یه 300 پیاده شدیم، البته بابایی حاضره برای رفاه امیر آقا بیشتر از اینا هزینه کنه (البته اگه داشته باشه) ولی به دلیل اینکه احتمال خرابی زیاد داره و به سال نمی رسه زیاد هزینه نکردیم تا حیف هم نشه ... خلاصه بگم که امیر حسابی نسبت به تبلتش احساس مالکیت داره و همین جمعه که رفته بودیم مشهد نمی گذاشت درسا خاله، حتی نگاه کنه و هی هُلش می داد البته بگم درسا هم که یه شش ما...
28 مرداد 1393