سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

امیر در مهد کودک

با سلام  از ابتدای تابستان و تعطیلی مهد کودک ها امیر تصمیم گرفت تا به جهت افزایش آگاهی های فردی و اجتماعی و نیز پر کردن اوقات فراقتش به مهد کودک نزدیک محل کار مامان به اسم رنگین کمان مشرف شده و الان حدود یک ماه به صورت یک روز در میان رو در مهد زیر نظر مربی مهربونش به نام خانم چوپان در حال پیشرفت می باشد و به قول همون مربی محترم که امیر با اینکه از سایر بچه ها کوچکتر است ولی آموزش ها رو به سرعت یاد می گیرد ماشالله به باباش رفته و خیلی زرنگه . البته وقتی هم که خونه میاد کتاب مهدش رو می خونه و به همه اعلام می کنه که دارم کتاب می خونم ناگفته نمونه که از شدت کتاب خوندن اگه ببینید کتابو می گید یه چندصد سالی عمر داره البته بماند که بابای...
6 مرداد 1393

عقیقه امیر

با سلام  اول یه توضیح کوچک در مورد عقیقه بگم که ذبح گوسفند به عنوان عقيقه و دفع بلا از نوزاد، از سنت‌هاي حسنه اسلام است. امام باقر (ع) در حديثي مي‌فرمايند: كُلُّ مَولوُدٍ مُرتَهَنٌ بِالعَقيقَةِ. يعنى «عقيقه» نوزاد را از معرض انواع بلاها مصون مي‌دارد. در منابع روايي شيعه و سني آمده است كه در هفتمين روز از ولادت امام حسين (ع) يعني در روز نهم شعبان سال چهارم هجري، به دستور پيامبر (ص) گوسفندي براي آن امام عقيقه كردند و سپس موهاي او را تراشيده و هم‌وزنش نقره صدقه دادند. ذبح گوسفند به عنوان عقيقه و دفع بلا از نوزاد، از سنت‌هاي حسنه اسلام است. در حديثي از امام صادق (ع) كه در مفاتيح‌الجنان ذكر...
9 تير 1393

مسافرت شیراز

با سلام  چون داستان مسافرت یکم طولانی شد گذاشتم در ادامه مطلب اما بگم از امیر آقا در این سفر امسال خستگی رو به اوج رسونده بود و کلاً تو مودش بود و اصلا قصد همکاری نداشت و همش می گفت خسته شدم، بغلم کن که به علت تربیت فرزند بابایی چند بار شدید با امیر دعوا کرد و کلا اگر امسال عکس های گریه امیرو چاپ کنم یه آلبوم کاملو پر می کنه و همینطور در ماشین همش گیر می داد که بیاد جلو و مامانی رو در این مورد اذیت می کرد و با هزار فیلم و سیانس سروشو گرم می کردیم و بقولی کنترلش می کردیم ولی در مورد راه رفتن این دفعه به معنای واقعی پدر منو درآورد و وقتی هم که خسته می شد دیگه گیر می داد که بریم و بزور دست من یا مامانی رو می کشید .  بگم از ...
31 خرداد 1393

نمایشگاه گل

امسال هم مانند سالهای گذشته از نمایشگاه گل جا نمودندیم و در روزهای اول خرداد که روز پایانی نمایشگاه هم بود گشتی در بین گلها زدیم البته با دایی رضا و عمه زینب که به موجب رفتن عزیز به کربلا همراه ما بود، متاسفانه امسال به دلیل مشکلات بانکی و نبود پول نتوانستیم گلی بخریم و خشک کنیم ولی بالاخره دیدن اون همه گل خالی از لذت نبود و امیر هم با عمه چند عکس یادگاری در کنار گلها گرفت البته اینم بگم که امیر گیر داده بود و همش بغل بابایی بود و پایین نمی اومد خلاصه یه سواری خوب از بابایی گرفت اون شب. امیر و عمه زینب و نازنین - مصیبت عکس گرفتن از امیر چهره های مانکن گل دیدنی بود ...
13 خرداد 1393

امیر در سد فریمان

با سلام چند وقتیه از وبلاگ نویسی دور افتادم یه کم به قول امیر حوصله ندارم امسال چندبار رفتیم سد فریمان ولی این بار آخری به علت بارندگی های زیاد بهاره سد سرریز شده بود و منظره قشنگی بود و با امیر هم کلی کوه نوردی کردیم و در پایان هم امیر هم نوا با گوسفندان بع بع می کرد تا سلامی به آنها رسونده باشه و برگشتیم خونه خلاصه روز خوبی بود.   ...
11 خرداد 1393

امیر در باغ وحش

با سلام  پیرو علاقه زیاد امیر به حیوانات طی جلسه ای مشترک میان مامانی و بابایی تصمیم گرفته شد تا در روز جمعه که مشهد بودیم به باغ وحش بریم تا امیر حیوانا رو از نزدیک ببینه بگم از اینکه میگه لب تابو بیار و عکس حیوانا رو به من نشون بده و مخصوصا قسمت چرندگان که اسامی همه رو بلد بود خلاصه جمعه رفتیم از باغ وحش مشهد و دوساعتی کلی حیون دیدیم، و امیر هم همه رو دیدو کلی ذوق کرد و شاید کلی هم ترسید آخه امیر آقا جدیداً حسابی ترسو شده و شاید معنای ترسو فهمیده و از خیلی چیزا می ترسه و می گه نه نه و وقتی مامانی می گفت فلان حیون بیا امیر می گفت نه نه برو برو. چندتا عکس یادگاری هم گرفتیم .  ...
25 فروردين 1393

خرابکاری بزرگ امیر

امیر آقا چند روز پیش شاهکارشو بنا کرد و با مقداری آب تلویزیون رو از بین برد و مامانی بعد از یک روز مخفی کاری بصورت نامحسوس به بابایی گفت: «تلویزیون خراب شده؟ » و بعد کاشف به عمل آمد که امیر آقا با آب پاش قصد تمیز کاری تلویزیون رو در حالت روشن داشته که تی وی هم طاقت این همه زحمت امیر رو نیاورده و زیر این بار زحمت امیر کمر خم کرد و سوخت. و بابایی مجبور به تعمیر آن شد که انگار یک تی وی نو خریدیم و دیگه حسابی نارحن شد بابایی و البته در این مورد خاص به امیر هیچی نگفت و از این گناه بزرگ و پرهزینه در این روزگار پرخرج چشم پوشی کرد البته اگر نمی کرد هم نمی تونست کاری بکنه ؟؟    ...
25 بهمن 1392

امیر با مادربزرگ

چند روزی در مشهد بودیم که جریانات دارد پیشواز استقبال ما از مادرجون، که بماند. مادر جون امیر آقا بعد از یک سفر جانانه به سرزمین عربستان و عرض ارادت به دوستای نزدیک خدا، در مدینه و همچنین خونه خوشگل خدا در مکه روز جمعه برگشت و همگی به استقبال ایشان رفتیم و زیارت قبولی گفتیم و آرزو کردیم نصیب همه بشه که برن و ببینن مخصوصا خودمون ؟ امروز هم ولیمه ای دادند و ما هم در این هوای سرد و برفی و خوشگل به خونه برگشتیم . ...
12 بهمن 1392

امیر و گل ها

امیر خیلی به گلها دست می زند و برگهاشونو می کند که با برخورد جدی بابایی مواجه شد و الان فهمیده که اگه دست بزنه بابایی دعواش می کنه خلاصه بگم از اینکه یک روز اومدم خونه دیدم وای یکی از شاخه های حسن یوسف سرگلش نیست و فقط یک چوب مونده، اول مامانی رو دعوا کردم که چرا گذاشته امیر این کارو بکنه و وقتی امیر آقا بیدار شد بهش گفتم چرا به گل دست زدنی زد زیر گریه و برا اینکه ابراز پشیمانی کنه شروع کرد به بوس کردن بابا و گل و خلاصه دیدنی بود. الان هم فهمیده که نیاید به گلها دست بزنه و یه وقتایی هم که دست می زنه بهش تذکر می دم و اونم برگهای گل رو بوس می کنه و اینقدر این کارو انجام می ده که می خواد برگهای گلو بکنه .    ...
4 بهمن 1392