سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

چهل روزگی

امروز پسرم چهل و یکروزش شده است و مادر بزرگ مهربانش دیشب آمد و حمام چهل روزگی اش را برد . هر روز شاید بزرگ شدن عزیز دلم هستم و از این لحظه های شیرین و قشنگ اوج لذت را می بریم و تمام  کارهایش شیرین است . چند روز هم هست که امیرم اغو  می کند. واقعا که وجودش گرمای زندگیمان را بیشتر کرده است . خدا را هزاران بار شکر می کنم به خاطر این نعمت بزرگی که به من و همسرم داده است . امیرم ، فرشته کوچک زندگیم دوستت دارم ...
16 فروردين 1391

اولین زیارت امیر

قبل از حرم رفتنت بگم دوازدهم که اومدیم خونه مامان بزرگت زدی به دنده گریه و ول نمی کردی، زنگ زدیم به یک دارو گیاهی ببینم چی می گه، گفت ببریمت پیشش، سریع بردمت و تو رو دید گفت براش یه تخم مرغ بگیر که چشم خورده، اولین تخم مرغ رو برات اون شکست تا نظرهای بد ازت دور بشه و به مامانت یه عرق گیاهی داد تا دل دردهای تو بهتر بشه، و بعد هم بابا سه دور تو رو دور خونه مامان بزرگت به صورت رایگان چرخوند(از قیمت بنرین و سهمیه که خبر نداری بابا) تا کمی خوابت برد و بعد رفتیم خانه. اینقدر ما رو مشغول کردی که اصلا فراموش کردیم برا 13 با کسی هماهنگ کنیم . برای همین ... سیزده امسال تو رو بردیم به زیارت امام رضا علیه السلام تا برای همه عمر، بسپاریمت به آقا تا ه...
14 فروردين 1391

اولین تفریح با امیر

این خاطره برا 11 فروردین هست اما چون اینترنت مشکل داشت الان ثبت می کنم . اولین مهمان خانه مجید پسر دایی رضا بود و سه روز در خانه ما بود، ضمناً بچه داریش هم خوب بود و به مامانم کمک می کرد، پسر خوبیه خدا خیرش بده دیروز هم عمه و شوهرش و خاله بابا و بچهاش اومدن خونه ما، تو دیشب پدر ما رو در آوردی تا خوابیدی نمی دونم به فضای ساکت و بی سرو صدا عادت کردی یا خاله گفت بچه ساکتیه چش خوردی، بالاخره با هر دارو، دوایی بود خوابوندیمت، امروزم برای اولین بار بعد از ورودت به خانه قصد بیرون رفتن کردیم و به سد رفتیم البته هوا باد بود و تو رو در نی نی لالای گذاشته بودیم و دو تا پتو هم روش انداخته بودیم تا نکنه باد نوازشت کنه! بابا جان امروز تولد بابا...
13 فروردين 1391

یک اشتباه

شب ها قبل از خواب خیلی بهانه می گیری و نق می زنی دیشب هم حوصله بابارو سربردی خواستم بهت یکم شربت نفخ بدم. دارو رو ریختم توی قطره چکون تا بهت بدم معمولاً وقتی می خوری آروم می شی، اما دیشب وقتی دارو رو ریختم تو دهنت یه جیق بلند کشیدی. بعد از اینکه مامانی کارش تمام شد سراسیمه به من گفت که چی بهت دادم و منم شیشه را نشانش دادم اما بابایی اون شیشه ی الکل بوده که من بهت دادم. مامانت ناراحت و منو دعوا کرد و منم خودم ناراحت بودم تا اینکه با یک دکتر تماس گرفت و موضوع را گفت، که او هم گفت آرامت کنیم، البته آرام بودی، شاید به قول بچه ها سرت گرم شده و نفهمیدی. من که از این چیزها نخوردم ببینم چجوری می شه آدم اما به خورد تو دادم، ببخشید با...
8 فروردين 1391

سوختگی

دیروز دوباره مامابزرگ آمد خانه ما تا به مامان کمک کنه تو رو تروخشک کنه که متوجه سوختگی شدید تو شد که علت بی قرارهاتو از آن دونست و مامانت خیلی ناراحت شد و کمی برات اشک ریخت (خوشبحالت اینقدر مامانت به فکرته، قدرشو بدون) و قرار شد امروز ببریمت دکتر، دکتر هم به مامانت گفته یه هفته پوشکت نکنه و آزادت بزاره تا هرکاری می خوای بکنی و یکی دو تا پماد برات داد تا زودتر خوب بشی . ...
25 اسفند 1390

خاطره

تا ده روز امیر در مشهد و در خانه مادر بزرگش بود و روز دهم بردمیش تا ختنه بشه و بعد آوردیمش به خونه خودمون که فریمانه 
21 اسفند 1390