سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

یادگاری های امیر

جشن تولد دوسالگی

با توجه به مشغولیت بابایی و مامانی فرصت کمتر پیش میاد تا بروز باشیم بخاطر همین دیرتر فرصت کردیم تا یادگاری شب تولد امیرو ثبت کنیم، امسال طی جلسه ای دو نفره فی مابین مامانی و بابایی مقرر شد جشنی سه نفره برگزار کنیم شاید به خاطر وسط هفته بودن پنجم! شاید به خاطر بی پولی بابا؟! شاید به خاطر بی حوصله گی مامان؟! و شاید و باید های دیگر که هیچ کدام نمی دانیم چرا ... ؟؟ خلاصه شرشره های پارسال و که تیکه پاره شده بود رو پیدا کردیم و بابایی هم دو تا عکس برای امیر آقا طراحی کرد و شب قبلش هم بابایی چند تا کادو گرفته بودیم که امیر بیشتر یاد بگیره و مامانی هم زحمت کیک و جزئیاتش رو کشید و ساعت 8 امیر و نشوندیم پشت کیک و تا 10 مشغول بودیم تا تولد امیر و حسا...
9 اسفند 1392

از شیرگرفتن امیر

بالاخره مامانی تصمیم گرفت تا امیر آقا رو از شیر به صورت کامل بگیره و امیر هم مثل آدم بزرگ ها شروع کنه به غذا خوردن البته اینو بگم که امیر خیلی به شیر مامانی وابسته بود و در ابتدا مامانی از ترفند آبلیمو استفاده کرد که امیر آقا حاضر بود ترشی آبلیو رو هم با شیر بخوره پس مامانی فکر کرد و من هم بهش گفتم که مادرم بچه رو با قر قروت از شیر می گرفت که مامانی هم همینکارو کرد و کارساز شد البته چند روز اول بعضی اوقات یاد جی جی می افتاد ولی الان که 5 روز گذشته دیگه کامل وابستگیش از بین رفته و امیر جون بهت تبریک می گم که یک قدم به بزرگ شدن و آدم شدن نزدیک شدی فردا هم که تولدشه و قصد داریم تولدی سه نفره به یاد بود آمدنت برگزار کنیم پست بعدی که ب...
4 اسفند 1392

امیر در خانه جدید

یک ماه است که بعد از کلی زحمت توسط مامانی و بابایی اسباب کشی کردیم و به خانه جدید که به صورت آپارتمانی هم هست منتقل شدیم چون آن خانه زمستان های سردی داشت و کمی هم لق و پق شده بود جابجا شدیم و اول اینکه نزدیک خونه عمه ایم تا امیر صبح ها زیاد اذیت نشه و هم نزدیک محل کار مامانی و بابایی . امیر هم در این مدت حسابی مرد شده بطوری که از وقتی به این خانه آمدیم دیگه کنار مامانی نمی خوابه و تشکشو کنار تخت روی زمین میندازه و احتیاجی به تاب دادن نداره و خودش مثل آدم حسابی ها می خوابه (البته قبلش پدر مارو در میاره) خلاصه بله و نه گفتنو یاد گرفته و وقتی ازش بپرسی چیزی می خوای یا نه با حرکت سر می گه هرچیم بهش می گی زبون مبارکشو حرکت نمی ده . و دیگه ا...
20 مهر 1392

یک سال و چهار ماهگی

در این دوران امیر حسابی پیشرفت کرده و اذیت هاش هم برای مامان و بابا بیشتر شده و مراقبت از اون هم سخت تر ولی با تمام این عشق و علاقه مادری و پدری باعث می شود که هر روز شیرینی های بچه بیشتر بشه و در کل پدر همه رو در آورده.... بگم از اینکه امیر حسابی رقاص شده و از تکون دادن دست تنها، پیشرفت کرده و به رقص پا رسیده و خونه خودمون که بابا دعواش می کنه ولی صبحها که خونه عمه هست، و عمه هم براش سنگ تمون می زاره و شوهر عمه هم استادشه در این کار و چون با این کارش مخالفم هنوز فیلمی ازش نگرفتم. بگم از اینکه به هر پرنده ای که روی هوا و زمین می بینی تند تند می گی توتو توتو و هی دنبالش می گردی تا پیداش کنی و با دست نشونشون می دی . بگم از اینکه ه...
24 خرداد 1392

پیشرفت ها در دومین ماه یکسالگی

امیر آقا اینقدر شیرین کاری هاش زیاد شده که نمی شه کدومشو بگم. اما ابتدا بگم امیرآقا از اول امسال پیش عمه بابایی (تنها فامیل ما در فریمان) می مونه و دیگه با دوستای قبلیش نیست و عمه هم که بچه ای نداره به امیر عادت کرده و نگذاشته که امیرو به مهد کودک ببریم و خوشبختانه امیر هم کمتر بهانه می گیره و پسر آقایی شده . در ادامه یکی از عادت امیر آقا با گرمی هوا بیرون رفتن امیر با بابایی هست که وقتی من آماده می شم که برم خرید امیر هم کفشهاشو برمی داره و خودشو دراز می کنه و بهونه می گیره که منم ببر و تا حالا چند باری باهم نانوایی و مغازه با هم رفتیم البته تو ماشین خیلی آروم می شینه و کمربندشم می بنده ولی وقتی پیاده می شه می خواد همه جا سرک بکشه...
4 ارديبهشت 1392

یک سالگی امیرم

عزیز دل مامانی یک سال از بودن قشنگت کنار من و بابایی گذشت و چه لحظات و ثانیه های زیبا و غیر قابل وصفی با تو داشتیم و خواهیم داشت ان شاء الله خوشگل مامانی یکسالگیت رو با همه وجودم بهت تبریک میگم و امیدوارم زیباترین روزها در انتظارت باشه. برای امیر نازم به اتفاق بابایی خوبش تمام سعی خودمون رو کردیم تا جشن خوبی رو برگزار کنیم. من روز پنجشنبه سرکار نرفتم و خونه ماندم کارهای منزل رو انجام دادم و بعد شما رو حمام بردم و اولین مهمان هایمان که مادرجون و خاله زهره بودند تشریف آوردند و بعد از ظهر هم دایی و زن دایی ها و بعد از آنها مامان فاطمه(مامان بابایی) و عمو محسن و عمه زهره آمدند و دور هم خوش بودیم . شما هم که حسابی برای همشو...
8 اسفند 1391

اولین قدم های امیر

با سلام خیلی وقته می خوام یادداشتی برای امیرم بذارم اما مشغله کار و زندگی باعث شده تا کمی دیرتر شد... بحرحال امیر خان در این ماه یک سرماخوردگی طولانی رو پشت سرگذاشت که حسابی ضعیفش کرد ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و یک اتفاق (برای پدر و مادر) هیجان انگیز، نهادن اولین قدم های بچه روی پاهای خودشه، خیلی چاق شدم واقعاً لحظاتی لذت بخشی بود که پسرم راه می رفت . البته هنوز چند قدم بیشتر نمی تونه برداره که منم یه فیلم کوتاه ازش می زارم، که آخرش خودش بیشتر از ما ذوق می کنه که راه می ره، اون کار آخر فیلم و خیلی وقتا انجام می ده، نمی دونم یعنی چی ولی همراه با ذوقه ... در ادامه باید بگم امیر خان وقتی بابایی چایی می خوره باید به ایشون هم چایی بدم...
2 بهمن 1391

10ماهگیت مبارک گل پسرم

گل پسرم 10 ماهگیت مبارک ، حالا دیگه باید روز شماری کنیم برای یکسالگیت فقط دو ماه دیگه مانده تا لحظه یی که تو چشم های قشنگتو رو به این دنیا و من و بابایی باز کردی. برات بهترین ها رو از خدای بزرگ و مهربون خواستارم عزیز دلم. امیدوارم پدر و مادر خوب و مهربانی برات باشیم. و از خدای توانا میخوام تا به ما کمک کنه تا تو را همون گونه که خودش دوست داره تربیت کنیم و بنده خوب و شایسته خداوند باشی. آمین شب چله میخواستند برای زن عمو شب چلکی ببرند و ما هم نیز رفتیم مشهد پیش مادرجون و آقاجون(مادر و پدر بابایی) شب خوبی بود و شما هم حسابی خوردی ا زهمه چیز امتحان کردی. اما متأسفانه عمه زینب و مادرجون سرماخوردگی داشتند و من نیز تذک...
5 دی 1391

9ماهگیت مبارک

عزیز دل مامانی 9 ماه از اولین روزی که چشم به این دنیا باز کردی و دل من و بابایی رو بی نهایت شاد کردی گذشته و روز به روز با تو خوشحالتر خوشبختر هستیم.شکر خدا جیگر مامانی 9 ماهگیت مبارک ان شاء الله همیشه شاد و سلامت باشی نفس مامانی من و بابایی بی نهایت عاشقتیم و دوست داریم ...
7 آذر 1391