سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

یادگاری های امیر

امیر نزدیک یک سالگی

باز هم گرفتاری باعث شد دیرتر یادگاری برای آقا زاده بگذارم اما حسابی فضول شده و تا من پای لب تاب می شینم میاد سراغم و به پام آویزون می شه و با فشار آوردن به خودش می گه که منو بیار بالا و وقتی که میاد بالا، تا همه دم و دستگاه رو به هم نریزه ول کن نیست، و بابایی مجبور می شه امیر آقا رو دعوا کنه. در این روزا که راه رفتن و خوب یاد گرفته حسابی به همه جا سرمی زنه و بعضی وقتا هم که سرحال باشه وسط خونه برا خودش می چرخه و با خودش حرف می زنه اینگاری با راه رفتنش حسابی حال می کنه. پایین اومدن از تخت و مبل رو هم یاد گرفته و قشنگ با پا پایین می یاد البته ناگفته نمونه که اول همین هفته وقتی تنها بود و می خواست از تخت بیاد پایین با کله رفت تو زمین ...
28 بهمن 1391

11ماهگیت مبارک عزیز دلم

هزار هزار ساله بشی عزیزم با تنی سالم و تندرست خوشگل مامانی ، بزرگ و آقا شدی ، هر روز از روز قبل شیرین تر و خواستنی تر میشی قربونت بشم. دیگه باید روز شماری کنم برای امیرم تا لحظه تولدش  این لحظه با شکوه و به یادماندنی رو در کنار هم جشن بگیریم ان شاء الله خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت به خاطر این دوست داشتنی که به من و همسرم هدیه کردی. خودت نگهدارش باش. آمین امروز خورشید درخشان‌تر است و آسمان آبی‌تر نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد و پرنده آواز  جدید می‌سراید امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربان‌ترین در میلاد کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است امرو...
5 بهمن 1391

اولین قدم های امیر

با سلام خیلی وقته می خوام یادداشتی برای امیرم بذارم اما مشغله کار و زندگی باعث شده تا کمی دیرتر شد... بحرحال امیر خان در این ماه یک سرماخوردگی طولانی رو پشت سرگذاشت که حسابی ضعیفش کرد ولی خدا رو شکر بخیر گذشت و یک اتفاق (برای پدر و مادر) هیجان انگیز، نهادن اولین قدم های بچه روی پاهای خودشه، خیلی چاق شدم واقعاً لحظاتی لذت بخشی بود که پسرم راه می رفت . البته هنوز چند قدم بیشتر نمی تونه برداره که منم یه فیلم کوتاه ازش می زارم، که آخرش خودش بیشتر از ما ذوق می کنه که راه می ره، اون کار آخر فیلم و خیلی وقتا انجام می ده، نمی دونم یعنی چی ولی همراه با ذوقه ... در ادامه باید بگم امیر خان وقتی بابایی چایی می خوره باید به ایشون هم چایی بدم...
2 بهمن 1391

10ماهگیت مبارک گل پسرم

گل پسرم 10 ماهگیت مبارک ، حالا دیگه باید روز شماری کنیم برای یکسالگیت فقط دو ماه دیگه مانده تا لحظه یی که تو چشم های قشنگتو رو به این دنیا و من و بابایی باز کردی. برات بهترین ها رو از خدای بزرگ و مهربون خواستارم عزیز دلم. امیدوارم پدر و مادر خوب و مهربانی برات باشیم. و از خدای توانا میخوام تا به ما کمک کنه تا تو را همون گونه که خودش دوست داره تربیت کنیم و بنده خوب و شایسته خداوند باشی. آمین شب چله میخواستند برای زن عمو شب چلکی ببرند و ما هم نیز رفتیم مشهد پیش مادرجون و آقاجون(مادر و پدر بابایی) شب خوبی بود و شما هم حسابی خوردی ا زهمه چیز امتحان کردی. اما متأسفانه عمه زینب و مادرجون سرماخوردگی داشتند و من نیز تذک...
5 دی 1391

کامیون رانی امیر

این روزها گرفتاری های زیاد شده و من کمتر فرصت می کنم یادداشتی برای امیر بگذارم . هفته گذشته سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود و در این بین تو هم بی نصیب نبودی و بابایی برات یه تاب کوچولو اندازه خودت و یه چندتا حیوون اهلی خرید و بعد از گرامیداشت این مناسبت جمعه به مشهد رفتیم تا هم صله رحمی انجام دهیم و هم در شرف سرما برای امیرخان لباس گرمی بخریم، بالاخره برای امیر یه کاپشن و شلوار خریدیم که مامانی اصرار داره بریم عوض کنیم یه کم بزرگتر بگیریم که برای سال آینده تم باشه؟؟!! ضمناً مامانی (به پیشنهاد بابایی) یه کامیون بزرگ و خوشگل برات خرید تا تو هم رانندگی رو زود یاد بگیری. تو هم زود یاد گرفتی (البته اول از کنار خودتو مینداختی) که سوار و ...
22 آذر 1391

اولین محرم امیرم

روز جمعه ساعت 11 راهی خیرآباد که روستای آب و اجدادی بابایی است شدیم . همیشه برای مراسم عاشورا و تاسوعا میریم. اونجا مراسم بسیار خوب و قشنگی برگزار میشه و این اولین حضور شماست. به گفته بابایی که هوای اونجا گرم و خوب است من هم دیگر راضی شدم که با بابایی بروم و گرنه میخواستم به خاطر یه گم سرماخوردگی که شما داشتید نروم. اما قسمت بود که برویم. ظهر رسیدیم و هوا اونجا بسیار سرد بود و سوز بدی داشت و شما رو مادرجون (مامان بابایی) برد بیرون و یکی دوساعتی بیرون بودی. و همین بهانه ایی شد برای بدتر شدن شما و جوش و نگرانی من. شب اول تا 11 شب خوب بودی و خوابیدی اما از ساعت 2 به بعد شروع به گریه و ناله کردی و ما بی خبر از اینکه شما چه دردی دار...
7 آذر 1391

9ماهگیت مبارک

عزیز دل مامانی 9 ماه از اولین روزی که چشم به این دنیا باز کردی و دل من و بابایی رو بی نهایت شاد کردی گذشته و روز به روز با تو خوشحالتر خوشبختر هستیم.شکر خدا جیگر مامانی 9 ماهگیت مبارک ان شاء الله همیشه شاد و سلامت باشی نفس مامانی من و بابایی بی نهایت عاشقتیم و دوست داریم ...
7 آذر 1391

کفتر بازی امیر

این جمعه رفته بودیم مشهد خونه مامان جون امیر که از حسن تصادف ایشون یک کبوتر یا به قول ما مشهدی ها کفتر پیدا کرده بود و می خواست ببرش حرم آزادش کنه ولی آوردیمش جلوی امیر خان تا یکم نازش کنه اما ایشان اول که می خواست سر کفتر را از تنش جدا کنه اما با ارفاق ترجیح داد یه نیم ساعتی دنبال کفتره بره و هی بد بخت بیچاره رو این ور اون ور بپرونه و ما هم کلی خندیدیم، آخر سر هم امیر که ول کن نبود و مجبور شدیم کفتر بخت برگشته را به لونه موقتش برگردونیم تا بعداً در حرم آزادش کنند. قبلاً هم یه بار مرغ عشق های خودمون رو جلوی امیر گذاشتیم ولی عکس العملی نداشت و فقط مثل بچه خوب نگاه می کرد و موقعی می خواست از قفس بگیره و بلند شده قفس و چپ کرد روی خودش و م...
29 آبان 1391