سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

یادگاری های امیر

شش ماهگی

با سلام یه نیم سال از روز اومدت گذشت و این روزا نگه داشتنت یکجا مشکله بخاطر اینکه چهاردست و پا می کنی یک سره می خوای گلو بخوری و یا پایه میزو لیس می زنی و سرت رو اینور اونور می کوبی و می زنی زیر گریه ، بخاطر همین ورجه وورجه هات هم یه کم وزنت کمه و باید بیشتر بهت برسیم تا پلوار بشی، خلاصه این شش ماهم با همه تلخ و شیرینی هاش که البته شیرینی هاش بیشتر بود گذشت و ما شش ماه پیرتر و تو شش ماه جون تر شدی و همچنان زندگی ادامه داره فردا هم قراره دوباره واکسن بخوری ماهگیت مبارک عزیزم عید فطر موهاتو از سرت چیدیم تا سرت سبک بشه و هی پایین نیوفته و از وقتی موهاتو زدیم کامل چهاردست و پا کردی نمی دونم شاید سرت سنگین بود؟! ...
7 شهريور 1391

عید فطر مبارک

این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم مخصوصاً به دوستان عزیز وبلاگی این اولین عید فطر عزیز دلم است امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی نفس مامان و بابایی عید سعید فطر و پایان ماه صیام بخواهیم از خدای ذو الجلال و الکرام که تا سال آینده، صفا و پاکی دل حفظ بشه و نباشیم از انسانهای غافل ...
29 مرداد 1391

خمیازه امیر

ماه رمضان رو همه تأثیر گذاشته و امیر هم کسل شده و برای شرکت در مسابقه خمیازه می کشه از شما دوستان عزیز می خواهیم منت بگذارید و به عکس امیر در قسمت نظرات وبلاگ لینک شده رأی دهید تا شاید برنده بشیم .دوستان عزیز از روز شنبه برای دادن رأی اقدام کنید خیلی خیلی ممنون که به گل پسرم کمک می کنید. لینک شرکت در مسابقه ...
25 مرداد 1391

اولین رمضان امیر

شب قدر، آبستن سپیده فلاح و رستگاری انسانهای دل سپرده به مهر مهربانترین مهربانان است. شب قدر، شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان (عج) است. شب قدر، شبی است که در عرصه آن انسان، ره صد ساله را یک شبه طی می کند. ببخشید مامانی چند وقتی نیومدیم  خاطراتت رو بنویسیم امشب قراره بریم خونه مامان فاطمه(مامان بابایی) افطاری همه دعوتند، و این چند روز پایانی هفته رو مشهد هستیم و اگه امام رضا بطلبه شب احیاء حرم باشیم . ان شاء الله دیشب هم که خونه عمه بابایی بودیم و احیاء هم بابایی رفت مسجد و من و شما خونه موندیم و با تلویزیون پیش رفتیم. جمعه پیش دعوتی خونه مادرجون بود و اونجا همه جمع بودند از خاله ها و دایی ه...
18 مرداد 1391

5 ماهگیت مبارک امیرم

سلام به عزیز دلم، نفسم ، عمرم همه هستی من تو زندگی امیر خوشگل مامانی و بابایی           ماهگیت مبار ک جییی یییییییییییییییییییگرم من و بابایی بی نهایت دوست داریم زندگیمان با آمدنت زیبا و زیباتر شده و با هر ماه بزرگ شدنت گرم و گرمتر میشود و یادگاری هایت برایمان جذاب جذابتر میشو د عزیز دلم دیروز با همدیگه رفتیم محل کارم ،  و مورد لطف و محبت تک تک همکاران قرار گرفتی و شما در مقابل فقط متعجب بودی و چشماتو گرد کرده بودی  گاهی هم اخم میکردی ، من بهشون میگفتم خونه اینقدر میخندی و خوش اخلاقی و در کل خیلی گلی ، ا...
5 مرداد 1391

سینه خیز امیر

  لازم به توضیح است که مامانی گوی سبقت از من ربوده و همش برات مطلب پست می کنه بهرحال به کوچکی خودت ببخش پسرم!؟ اما از یادگاری جدیدت بگم که نمی دونم زوده یا به موقع است اما حسابی قل می زنی و سینه خیز و به حد رسونی و تا می تونی ورجه وورجه می کنی یکی دو متری در اطرافت حرکت سینه خیز می کنی البته واقعا حسابی خودتو خسته می کنی و گاهی اوقات دستت زیر بدنت می مونه و می زنی زیر گریه البته اینم مزشه دیگه ؟؟! جدیداً هم شروع کردی به مقدمات 4 دست و پا که با تشویقای بابا و مامان انرژی می گیری و روی 4 دست و پا می ایستی البته خیلی کوتاه که فیلمش رو هم درست کردم (البته در فیلم صدای اصلی حذف شده که در صدای اصلی بابایی مدام تشویقت می کنه و ...
2 مرداد 1391

اولین سفر امیرم

سلام سلام ما اومدیم پسرم واقعاً گل پسری بودی و ما رو اذیت نکردی فقط راه برگشت دیگه حسابی خسته شده بودی و برای خونه هم دلت تنگ شده بود و یه دو ساعتی گریه کردی ، قربونت بشم که اذیت شدی . شاید خوندن شرح سفر برای شما خسته کننده باشه بنابراین شرح مختصر ما با امیر در این سفر اول به گرگان و سپس به بابلسر و ساری و در ادامه به تهران و قم رفتیم و سپس به سمت شهرمان برگشتیم. شرح کامل سفر در ادامه مطلب موجود است همچنین  عکس های اولین سفر امیر رو در ادامه قرار دادم. روز یکشنبه که راهی شدیم اولین جایی که ایستادیم برای صبحانه توی یه پارک قشنگ بود و بعد از اون، 4 ساعتی در بابا امان سپری و شما اونجا حسابی بازیگوشی کر...
27 تير 1391

گردش

پسرم یک هفته که مسافرت بودیم و نتونستیم به دوستان خوب وبلاگیت سر بزنیم ، که بعداً بابایی عکس های قشنگ مسافرتتو میزاره امسال توی کالسکه ات بودی و به کمک مامان و بابا توی ساحل قدم میزدی ، ان شاء الله سال دیگه با پاهای کوچولوت قدم میزنی. هفته بعد از مسافرت هم چند روزی به خاطر کار بابایی مجبور شدیم بریم مشهد، اونجا هم که خونه مادرجون و عزیز جونت بودیم. خونه مادرجونت که بودیم با دختر خاله ها و مادرجونت رفتی پارک  و خونه عزیز  جونت هم عمه زهره شما رو برد پارک ، یک شب هم که با دایی عباس رفتیم کوهسنگی ، خوش گذشت . پسر ناز و خوشگلم خیییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم . خیییییییییییییییییییییییییییلی گلی ، تازگی هم ...
23 تير 1391