شیرین کاری های امیر
اینم خرابکاری امیرخان محمد صادق و پرهام هم خونه ای های امیر ...
مروارید گل پسرم
(این مطلب رو هفته پیش نوشتم ولی به خاطر مشکلات کامپیوتری نتوانستم عکساتو درست کنم و هنوز هم برطرف نشده اما این مطلب رو میزارم برات ،ان شاء الله عکس ها رو بعداَ میزارم) عزیز دل مامانی ، من هر وقت خواستم بیام و برات یه پست بزارم شما اومدی و به پام چسبیدی ،و یا اینقدر جای صندلی من می چرخی و سرت میخوره به اینطرف و اونطرف و گریه میکنی که من پشیمون میشم از پای لپ تاپ نشستن . الانم که مثل یه گل خوابیدی . عزیز دل مامانی صبح ها ساعت 7 و نیم که من بلند میشم از خواب بلند میشی و تا ساعت 2 که سرکارم بیداری فقط گاهی وقت ها یک ساعتی خونه خانم توفیق می خوابی وگرنه تا بعد از ظهر ساعت 4 بیدار هستی و بعد می خوابی...
هشت ماهگی
عید سعید قربان رو به همه نی نی وبلاگی ها تبریک می گم گل پسرم مبارکه هشت ماه از اومدت گذشت و من و مامانی هشت ماه پیرتر و تو جون تر شدی ایشالله همینجوری مثل یه بچه خوب بزرگ و بزرگتر بشی ... اینم یه عکس در اولین روز هشت ماهگی ...
روزگار با امیر
این روزها یا لب تابم خرابه یا خستگی و بازی کردن با امیر فرصت پای سیستم نشستن را به من نمی ده، به قول مامانی فدای پسرم بشم که یک سره به بابایی چسبیده و جدا نمی شه و وقتی بقلت می کنم خیلی خوشحالی و می خندی (مامانی حسدودیش می شه)، موقع نماز خوندنم یکسره می چسبی به پای من و وای می ایستی یا موقع سجده می گیری از کمرم و بلند می شی و من باید با احتیاط کامل بلند بشم خلاصه پدر بابایی رو درآوردی البته این کارای تو واقعاً برام شیرینه عزیزم . چندتا عکس یادگاری برات می زارم ...
احوال 7 ماهگی امیرم
الهی فدات بشم که 5 روزه حسابی سرما خوردی ، روز اول بردمت پیش متخصص و گفتند چیز مهمی نیست و دارو خاصی نداد و فرمودند که دو سه روز دیگه خوب میشه ، اما گل من هنوز سرماخوردگی تو تن قشنگش هست و مجبورم همش صورت قشنگتو بشورم و شما هم که اذیت میشی آخه دوست ندارم نامرتب و صورت مثل گلت کثیفی داشته باشه البته الان کمی بهتر شدی (شکر خدا). امروز پسر گلم کمی گریه کرده و غذایی هم که برات آماده کرده بودمو نمی خوردی از دست خانم توفیق (خانمی که ازش مواظبت میکنه خانم مهربون و خوبیه. ) و همین که من می اومدم پیشت سریع می اومدی پیش خودم و ازم شیر میخواستی ، قربونت بشم که شیر رو به غذا ترجیح میدی . چند تا عکس خوشگل که از پسر گلم تو روزهای مختلف گرفتم...
هفت ماهگی
با سلام خیلی وقته که فرصت نکردم برای پسرم پست بذارم چون نگه داشتن امیر یکم سختر شده و نیاز به توجه بیشتری داره و یکسره باید باهاش بازی کنی . پسر عزیزم ماهگیت مبارک و همیشه سالم و سلامت باشی پسر بابا این روز حسابی مرد شده و می تونه روی پایای خودش وایسته البته با کمک دیوار و کمتر محکم زمین می خوره روزا هم که با مامانیش می ره سرکار دنبال یه لقمه نون حسابی بزرگ شده امیر (آرزو بر جوانان عیب نیست)؟؟! ضمناً از اون وقتی که اولین کلمه ای که بر زبان آورده بابا بود، حسابی برای باباییش شیرین شده و باباشو بیشتر دوست داره و باباشم اونو بیشتر دوست داره و برای همین بابایی براش یه ماشین کوچولو آبی خرید و...
پیشرفت امیرم
سلام عزیز دل مامانی ، ببخشید بازم دیر اومدم برات پست بزارم ، یا خونه نیستیم یا اینکه این سیستم بازی در میاره. فعالیت های شما بیشتر شده ، از همه جا دستتو میگیری و بلند میشی و گاهی هم زمین میخوری. قشنگ میشینی موقع خواب هم با لالایی خوندن من شما هم شروع به آواز خوندن میکنی. قربون صدات بشم . اولین کلمه ایی هم که گفتی با، بابا و بعد از چند روز دَ دَ . همش توی خونه چهار دست و پا می کردی و با خودت تند تند میگفتی بابا. مخصوصاً وقتی بابایی از سرکار می اومد دنبالش می رفتی و میگفتی بابا.ولی الان همش دَدَ رو تکرار میکنی. بابایت حسابی ذوق میکرد و منم صدای قشنگتو ضبط کردم و قراره بابایی به یادگار برات بزاره. ا...
واکسن شش ماهگی
عزیز دلم واقعاً شرمنده مدت زیادی هست که نیومدم برات خاطراتت رو بنویسم آخه عزیزم کامپیوترمون مشکل فنی داشت نمی شد به اینترنت وصل بشیم .به خاطر همین همون روزی که واکسن 6 ماهگیتو زدم و می خواستم برات در موردش بنویسم لحظه ثبت کردن به مشکل برخورد و دیگه اینترنت قطع شد . ولی خوب الان برات میزارم . الهی فدات بشم هر چقدر که واکسن های 2و4 ماهگیت اذیتت نکرد اما این یکی حسابی از خجالتت در اومد این دفعه آقایی که بهت واکسن زد قبلی نبود و یه خورده بد زد. آخه شما خیلی گریه کردی بازم بابایی اومد و شما رو نگه داشت . بعد از اون ما رو رسوند خونه و دوباره رفت سرکار، تا سه و چهار ساعت خوب بودی حتی چهار دست و...






