امیر و گل ها
امیر خیلی به گلها دست می زند و برگهاشونو می کند که با برخورد جدی بابایی مواجه شد و الان فهمیده که اگه دست بزنه بابایی دعواش می کنه خلاصه بگم از اینکه یک روز اومدم خونه دیدم وای یکی از شاخه های حسن یوسف سرگلش نیست و فقط یک چوب مونده، اول مامانی رو دعوا کردم که چرا گذاشته امیر این کارو بکنه و وقتی امیر آقا بیدار شد بهش گفتم چرا به گل دست زدنی زد زیر گریه و برا اینکه ابراز پشیمانی کنه شروع کرد به بوس کردن بابا و گل و خلاصه دیدنی بود. الان هم فهمیده که نیاید به گلها دست بزنه و یه وقتایی هم که دست می زنه بهش تذکر می دم و اونم برگهای گل رو بوس می کنه و اینقدر این کارو انجام می ده که می خواد برگهای گلو بکنه .


مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


امیر و گل ها
