شش ماهگی
با سلام
یه نیم سال از روز اومدت گذشت و این روزا نگه داشتنت یکجا مشکله بخاطر اینکه چهاردست و پا می کنی یک سره می خوای گلو بخوری و یا پایه میزو لیس می زنی و سرت رو اینور اونور می کوبی و می زنی زیر گریه ، بخاطر همین ورجه وورجه هات هم یه کم وزنت کمه و باید بیشتر بهت برسیم تا پلوار بشی، خلاصه این شش ماهم با همه تلخ و شیرینی هاش که البته شیرینی هاش بیشتر بود گذشت و ما شش ماه پیرتر و تو شش ماه جون تر شدی و همچنان زندگی ادامه داره فردا هم قراره دوباره واکسن بخوری
ماهگیت مبارک عزیزم
عید فطر موهاتو از سرت چیدیم تا سرت سبک بشه و هی پایین نیوفته و از وقتی موهاتو زدیم کامل چهاردست و پا کردی نمی دونم شاید سرت سنگین بود؟!![]()
تعطیلات هم برای اولین بار به روستای پدری رفتیم تا کمی خاک وطن به تنت بزنیم تا مثل خاک گرم کویر خونگرم و سبک بشی البته بابایی رفت کمک پسته چینی
امروز هم اولین بار مامانی به صورت جدی برات غذا درست کرد و تو هم کم کم شروع به غذا خوردن کردی.

عکس های جدید امیر در ادامه ...
امیر در باغ پسته و امیر با مادر بزرگ بابایی



شش ماهگی
