واکسن شش ماهگی
عزیز دلم واقعاً شرمنده مدت زیادی هست که نیومدم برات خاطراتت رو بنویسم آخه عزیزم کامپیوترمون مشکل فنی داشت
نمی شد به اینترنت وصل بشیم .به خاطر همین همون روزی که واکسن 6 ماهگیتو زدم و می خواستم برات در موردش بنویسم لحظه ثبت کردن به مشکل برخورد و دیگه اینترنت قطع شد . ولی خوب الان برات میزارم .

الهی فدات بشم هر چقدر که واکسن های 2و4 ماهگیت اذیتت نکرد اما این یکی حسابی از خجالتت در اومد این دفعه آقایی که بهت واکسن زد قبلی نبود و یه خورده بد زد. آخه شما خیلی گریه کردی
بازم بابایی اومد و شما رو نگه داشت . بعد از اون ما رو رسوند خونه
و دوباره رفت سرکار، تا سه و چهار ساعت خوب بودی حتی چهار دست و پا میکردی
اما از بعد از ظهر حسابی تب کردی و بهانه گیری هات شروع شد و فقط دوست داشتی رات ببرم و وقتی می نشستم می زدی زیر گریه
شب هم خوب نخوابیدی ، روز بعد هم همینطور بودی، بیحال و سوزان
من حسابی ناراحت ونگرانت بودم
آخه با اینکه بهت استامینوفن میدادم اما هیچ فایده ای نداشت و اجازه هم نمی دادی که دستمال نم دار روی سرت بزارم، شا حتی تو خواب هم ناله میکردی ، یکدفعه هم که حسابی من و بابایی رو ترسوندی آخه تو خواب داشتی ناله میکردی که یکدفعه تبدیل شد به گریه و بعد یهو جیغ زدی،تا نیمه های شب تب داشتی و خوشبختانه دم دم های صبح تبت پایین اومده بود و دیگه دوباره شده بودی پسر شیطون و وروجک خودم
از موقعی هم که سریع و کامل چهار دست و پا میکنی دیگه یه جا بند نمی شی، هم ازت غافل بشم یا تو آشپزخونه هستی یا زیر میزها یا رفتی سراغ گل ها یا پایه میزو لیس می زنی، قربون خنده ها و شیطونی هات بشم .
تا یکسالگی از واکسن راحت راحت شدی،الهی دیگه هیچ وقت بیحال و توی تب نبینمت عزیز دلم
همیشه شاد وسرحال و سلامت باشی عزیزم
من و بابایی دوست داریم بی نهایت

عزیز دلم هم از غذا خوردنش چند هفته هست که میگذره و الان خوب غذا میخوری و دو سه بار هم بهت شیشه دادم که البته فکر میکردم دوست نداشته باشی اما اشتباه میکردم و خیلی خوشت اومد با لذت میخوردی
زیاد هم دوست نداری توی روروک باشی
و بعد از 5 دقیقه حوصله ات سر میشه و دوست داری بیای بیرون و شیطونی کنی.

یه خبر خوب و قشنگ دیگه 


دختر خاله زهره روز یکشنبه به دنیا اومد
روز 5شنبه برای دیدن خاله و دختر خاله
رفتیم مشهد.
دختر خاله درسا خییییییییییییلی خوشگل و کوچولو بود و شما با دیدن یه نی نی کوچولوتر از خودتون با تعجب و با مزه نگاش میکردی
مادرجون و خاله لیلا هم اومدن و همه دور هم بودیم و خوش گذشت
منم چند تا عکس از درسا جون گرفتم که به لطف بابایی (یه اشتباه) پاک شده ان شاء الله دفعه دیگه ازش عکس میندازم و توی وبلاگت میزارم.
این گل های سرخ تقدیم به همسر عزیزم و پسر گلم


واکسن شش ماهگی
