سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

یادگاری های امیر

پیشرفت ها در دومین ماه یکسالگی

امیر آقا اینقدر شیرین کاری هاش زیاد شده که نمی شه کدومشو بگم. اما ابتدا بگم امیرآقا از اول امسال پیش عمه بابایی (تنها فامیل ما در فریمان) می مونه و دیگه با دوستای قبلیش نیست و عمه هم که بچه ای نداره به امیر عادت کرده و نگذاشته که امیرو به مهد کودک ببریم و خوشبختانه امیر هم کمتر بهانه می گیره و پسر آقایی شده . در ادامه یکی از عادت امیر آقا با گرمی هوا بیرون رفتن امیر با بابایی هست که وقتی من آماده می شم که برم خرید امیر هم کفشهاشو برمی داره و خودشو دراز می کنه و بهونه می گیره که منم ببر و تا حالا چند باری باهم نانوایی و مغازه با هم رفتیم البته تو ماشین خیلی آروم می شینه و کمربندشم می بنده ولی وقتی پیاده می شه می خواد همه جا سرک بکشه...
4 ارديبهشت 1392

عکس یک سالگی

اینم چند تا عکس از فضولی های امیر در یک سالگی از بالا رفتن امیر از مبل و قطع و وصل کردن کلید برق تا نشستن امیر در ماهی تابه به همراه ملاقه در دست ...
4 ارديبهشت 1392

سفر اصفهان با امیر

سفر ما به همراه عمه و شوهر عمه از ٣٠ اسفند ماه شروع شد و شروع سال جدید را در نزدیک بجستان به سر کردیم و امیر آقا دومین سال تحول خود را در راه بود و بعد از صرف نهار و استراحت به سمت طبس به راه افتادیم و توقفی در میقات الرضا طبس داشتیم و به سمت کویر حرکت کردیم و شب را در شهر خور و در کنار امام زاده در چادر به سر بردیم و صبح به سمت اصفهان به راه افتادیم و نزدیک ظهر به مقصد رسیدیم و در اقامتگاهی که بابایی از قبل رزرو کرده بود ساکن شدیم که امیر حسابی اونجا رو به هم می ریخت. روز اول بعد از استراحت به زاینده روز بی آب رفتیم و با کلی پیاده روی زیر نم نم باران از باغ هشت بهشت به سمت چهل ستون رفتیم و جنگ شبانه زیبایی هم برقرار بود و بعد از تفریح شبان...
15 فروردين 1392

نوروز مبارک

قبل از اینا باید برای امیر یادگاری می گذاشتم ولی فرصت نشد تا به نوروز رسیدیم و چون در سفر بودیم بازهم کمی دیر شد بهرحال نوروز بر همه نی نی وبلاگی ها مبارک به زودی با عکس های سفر نوروز به روز خواهیم بود ...
8 فروردين 1392

اولین آرایشگاه امیر

قبل از عید موهای امیر خیلی بلند شده بود و چون می خواستیم همین جوری خوشگل بمونه موهاشو نزدیم و تصمیم گرفتیم ببریمش آرایشگاه. آرایشگر از دوستان بابایی بود و قبل باهاش هماهنگ کردم و با اینکه دم عید خیلی سرش شلوغ بود امیر را به حضور پذیرفت و فقط امیدوار بودیم که امیر وایسته که موهاش کوتاه بشه . شب بابایی تنها امیر و به آرایشگاه برد و چند تا اسباب بازی هم با خودم برداشتم که سرشو گرم کنم (با اینکه اصلاً به اسباب بازی توجه نداره) ابتدا چند دقیقه ای نشستیم تا نوبت امیر بشه و بعد امیر رو روی  صندلی به صورت ایستاده نگهش داشتم که تا نیمه های کار آرایشگر تقریباً بچه خوبی بود و فقط سرشو به سمت تلویزیون می چرخوند ولی در مراحل آخر خسته شده بود و ...
8 فروردين 1392