سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

یادگاری های امیر

اولین رمضان امیر

شب قدر، آبستن سپیده فلاح و رستگاری انسانهای دل سپرده به مهر مهربانترین مهربانان است. شب قدر، شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان (عج) است. شب قدر، شبی است که در عرصه آن انسان، ره صد ساله را یک شبه طی می کند. ببخشید مامانی چند وقتی نیومدیم  خاطراتت رو بنویسیم امشب قراره بریم خونه مامان فاطمه(مامان بابایی) افطاری همه دعوتند، و این چند روز پایانی هفته رو مشهد هستیم و اگه امام رضا بطلبه شب احیاء حرم باشیم . ان شاء الله دیشب هم که خونه عمه بابایی بودیم و احیاء هم بابایی رفت مسجد و من و شما خونه موندیم و با تلویزیون پیش رفتیم. جمعه پیش دعوتی خونه مادرجون بود و اونجا همه جمع بودند از خاله ها و دایی ه...
18 مرداد 1391

5 ماهگیت مبارک امیرم

سلام به عزیز دلم، نفسم ، عمرم همه هستی من تو زندگی امیر خوشگل مامانی و بابایی           ماهگیت مبار ک جییی یییییییییییییییییییگرم من و بابایی بی نهایت دوست داریم زندگیمان با آمدنت زیبا و زیباتر شده و با هر ماه بزرگ شدنت گرم و گرمتر میشود و یادگاری هایت برایمان جذاب جذابتر میشو د عزیز دلم دیروز با همدیگه رفتیم محل کارم ،  و مورد لطف و محبت تک تک همکاران قرار گرفتی و شما در مقابل فقط متعجب بودی و چشماتو گرد کرده بودی  گاهی هم اخم میکردی ، من بهشون میگفتم خونه اینقدر میخندی و خوش اخلاقی و در کل خیلی گلی ، ا...
5 مرداد 1391

سینه خیز امیر

  لازم به توضیح است که مامانی گوی سبقت از من ربوده و همش برات مطلب پست می کنه بهرحال به کوچکی خودت ببخش پسرم!؟ اما از یادگاری جدیدت بگم که نمی دونم زوده یا به موقع است اما حسابی قل می زنی و سینه خیز و به حد رسونی و تا می تونی ورجه وورجه می کنی یکی دو متری در اطرافت حرکت سینه خیز می کنی البته واقعا حسابی خودتو خسته می کنی و گاهی اوقات دستت زیر بدنت می مونه و می زنی زیر گریه البته اینم مزشه دیگه ؟؟! جدیداً هم شروع کردی به مقدمات 4 دست و پا که با تشویقای بابا و مامان انرژی می گیری و روی 4 دست و پا می ایستی البته خیلی کوتاه که فیلمش رو هم درست کردم (البته در فیلم صدای اصلی حذف شده که در صدای اصلی بابایی مدام تشویقت می کنه و ...
2 مرداد 1391

اولین سفر امیرم

سلام سلام ما اومدیم پسرم واقعاً گل پسری بودی و ما رو اذیت نکردی فقط راه برگشت دیگه حسابی خسته شده بودی و برای خونه هم دلت تنگ شده بود و یه دو ساعتی گریه کردی ، قربونت بشم که اذیت شدی . شاید خوندن شرح سفر برای شما خسته کننده باشه بنابراین شرح مختصر ما با امیر در این سفر اول به گرگان و سپس به بابلسر و ساری و در ادامه به تهران و قم رفتیم و سپس به سمت شهرمان برگشتیم. شرح کامل سفر در ادامه مطلب موجود است همچنین  عکس های اولین سفر امیر رو در ادامه قرار دادم. روز یکشنبه که راهی شدیم اولین جایی که ایستادیم برای صبحانه توی یه پارک قشنگ بود و بعد از اون، 4 ساعتی در بابا امان سپری و شما اونجا حسابی بازیگوشی کر...
27 تير 1391

گردش

پسرم یک هفته که مسافرت بودیم و نتونستیم به دوستان خوب وبلاگیت سر بزنیم ، که بعداً بابایی عکس های قشنگ مسافرتتو میزاره امسال توی کالسکه ات بودی و به کمک مامان و بابا توی ساحل قدم میزدی ، ان شاء الله سال دیگه با پاهای کوچولوت قدم میزنی. هفته بعد از مسافرت هم چند روزی به خاطر کار بابایی مجبور شدیم بریم مشهد، اونجا هم که خونه مادرجون و عزیز جونت بودیم. خونه مادرجونت که بودیم با دختر خاله ها و مادرجونت رفتی پارک  و خونه عزیز  جونت هم عمه زهره شما رو برد پارک ، یک شب هم که با دایی عباس رفتیم کوهسنگی ، خوش گذشت . پسر ناز و خوشگلم خیییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم . خیییییییییییییییییییییییییییلی گلی ، تازگی هم ...
23 تير 1391

خبر خبر

اول اینکه نفسمو روز چهار شنبه بردم متخصص اطفال ، ایشون فرمودند که امیر کوچولوی من وزنش خوبه ، و سلامت سلامت ماشاء الله ، و برای رفتن به اولین سفرش که انشاء الله به سلامتی باشه آماده است. هووووووووووووووووووووووووورا سفر اونم با جیگرم و نفسم . سه تایی خییییییییییییییییییییییییلی خوش میگذره ان شاء الله دوم اینکه روز 5 شنبه و جمعه مشهد بودیم امیر گلم به مادر جون (مامان مامانی) و عزیز جونش (مامان بابایی) سر زد . مادرجونت برات چند تا اوردک اسباب بازی خوشگل و ناز خریده بود . خونه عزیز جونم که طبق معمول عمه زینب (عمه کوچولوت) از اومدنت خوشحال و شاد  دیگه از کنارت تکون نمیخورد و همش دوست داشت بغلت کنه و باهات بازی ...
10 تير 1391

چهار ماهگیت مبارک عزیزم

ای زیباترین آواز زندگیمان ، بودنت را با تمام وجود لمس می کنیم و از حضور گرمت لذت می بریم تو زیباترین روزها را با بودنت به ما هدیه کردی . ممنون از حضور زیبایت . دوستت داریم بی نهایت ای همه هستی من و بابایی  ماهگیت مبارک     عزیزم امروز رفتیم درمانگاه برای کنترل ، ماشاء الله قد و دور سرت خوب بود امممممممممممما وزنت یه کوچولو کم بود ، من ناراحت شدم و گفتم از بس  وروووووووجک شده و شیطونی می کنه  که خانم دکتر گفت اشکالی ندارد فقط 15 روز دیگه دوباره این شازده رو بیارید . منم گفتم چشم ، اما بعد از این نوبت واکسنت بود  وااااااااااااااااای که من به این بزرگی دل تو دلم نبود هم...
5 تير 1391

اولین شعبان امیر

بهشت و گلشن رضوان مزین است ،رواق منزل جانان مزین است. عرش وزمین برای جشن ، غرق زیور و جبرئیل درآسمان و زمین در حال صعود و نزول. درهای آسمانی گشاده و بر بام عرش، پرچم رحمت در اهتراز. ملائک کمر به خدمت بسته و در حال آمد ورفت. زمین نور باران است و  گویا خورشید هم منتظر است. چشم بود و افق بی انتهای آسمان ، گوش بود و نغمه بی پایان ملکوت . میلاد امام حسین و حضرت ابوالفضل و امام سجاد و قائم آل محمد به همه پیروان راه آن بزرگواران مبارک باد . یه عکس هم از پا خوردن امیر به یادگار می گذارم ...
4 تير 1391

پسرم خیلی گلی

معجزه خاتم حرا، لحظه های شکوهمندی را به تماشا نشسته است. آسمان به فرش نزدیک شده است تا اوج روح فرشیان را با مقیاس های آسمانی بسنجد و ناتوان است و «اقرا بسم ربک...» زمین را می لرزاند. محمّد صلی الله علیه و آله اینک تنها امین زمینی ها نیست؛ او امین آسمانیان شده است. او امین خداوند است و این بار، امانت، آیه های روشن وحی است و صاحبان امانت، آن سوی حرا. و محمّد باید از کوه سرازیر شود و به سمت آنان بشتابد. باید آنها را نیز در این معجزه سهیم کند. او «رحمة للعالمین» است. امین خدا از کوه پایین می آید و خداوند، از جلوه ذات خود بر روی زمین، می بالد به فرشتگان و از پنجره های آسمان، عرشیان، س...
31 خرداد 1391

دوست داشته های امیرم

 شهادت امام موسی کاظم را به همه دوستان عزیز تسلیت میگویم   دوست داری روی پاهات نگه دارمتو برای مامان و بابا بخندی و ذوق کنی دوست داری روی پای مامان یا بابا بشینی و اطرافو نگاه کنی دوست نداری زیاد دراز بگشی برای همین به ضرب و زور شونه های قشنگتو از روی بالش کمی بلند میک نی. دوست داری قل بخوری و با دهنت همه چیز و مزه کنی. دوست داری مامان بغلت کنه و همین که بغلت میکنم موهای مامانی به دستت بیاد میگری و میگشی همین دو روز پیش هم گشواره مامانی رو گرفتی و گشیدی و از گوشم در آوردی. دوست نداری بغل غریبه ها بری ، همین دیشب دوست وهمکار مامانی اومد و شما رو بغل کرد و شما اول با تعجب نگاهش کردی...
27 خرداد 1391