پسرم خیلی گلی
معجزه خاتم
حرا، لحظه های شکوهمندی را به تماشا نشسته است.
آسمان به فرش نزدیک شده است تا اوج روح فرشیان را با مقیاس های آسمانی بسنجد و ناتوان است و «اقرا بسم ربک...» زمین را می لرزاند.
محمّد صلی الله علیه و آله اینک تنها امین زمینی ها نیست؛ او امین آسمانیان شده است. او امین خداوند است و این بار، امانت، آیه های روشن وحی است و صاحبان امانت، آن سوی حرا.
و محمّد باید از کوه سرازیر شود و به سمت آنان بشتابد. باید آنها را نیز در این معجزه سهیم کند.
او «رحمة للعالمین» است.
امین خدا از کوه پایین می آید و خداوند، از جلوه ذات خود بر روی زمین، می بالد به فرشتگان و از پنجره های آسمان، عرشیان، سرک می کشند تا بار رسالت را بر روی دوش خیرالمرسلین ببیند.
و امین خدا با گام های استوار، به سمت خانه در حرکت است .
عطر آیه های روشن آسمان بر لبانش جاری است.
قلبش از معارف آسمان و زمین آکنده است.
روحش از پله های آسمان بالا رفته است و درجه های روشن نور را بی پروا از زیر گام هایش می گذراند.
عظمت انسان مشهود است بر اهل آسمان و زمین.
روشنی، تازه تولد یافته است در کوچه پس کوچه های داغ مکّه و آیه ها از زبان انسان، آهنگ دیگری دارد؛ آهنگ عبودیت، آهنگِ «وحده لا اله الا هو»، «قولو لا اله الا الله تفلحوا».
و گویی زمین است که مبعوث شده است و بار آسمان اینک بر دوش زمین است.
زمین، استوار، آسمان را بر دوش دارد.
زمین، مرکز ثقل آفرینش است و محمّد صلی الله علیه و آله ، معجزه خاتم.
أللّهُمّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.
![]()

پسر مامان این چند روز واقعاً آقا بودی قربونت بشم الهی الهی الهی
روز یکشنبه برای اولین بار با مامانی اومدی آرایشگاه ، توی کالسکه ات دراز کشیده بودی و مامانی و نگاه می کردی نیم ساعت طول کشید کار مامانی و شما به تمام معنی گل بودی آروم و ساکت دستاتو طبق معمول میخوردی
خانم آرایشگر هم کلی ازت تعریف کرد و می گفت ماشاء الله چیه گل پسری![]()

بعد از ظهر یکشنبه هم که راهی مشهد شدیم ، هم به خاطر دید و بازدید هم اینکه بله برون خواهر زن عمو جونت بود و ما هم دعوت بودیم . ساعت 9 با عزیز جون و عمو و عمه جونت رفتیم جشن ، عزیز دلم اونجا کمی اذیت شدی چون صدای آهنگ به قدری زیاد بود
که مامانی به خاطر شما همش توی حیاط ایستاده بود خدایی نکرده صدای بلند گوش عزیز دلم و اذیت نکنه . البته از صدای بلند اونجا هم ترسیده بودی ولی فدات بشم الهی که گریه نمی کردی فقط می ترسیدی
تا ساعت 1 شب طول کشید . البته من شما رو بردم خونه همسایه طبقه بالایی و باهات کمی بازی کردم و بعد مثل یک فرشته کوچولوی ناز خوابیدی
قربونت بشم عزیزم ، تمام حواسم بهت بود که زیاد اذیت نشی .
صبح دوشنبه ساعت 9 خونه عزیز جون و آقا جون یه اتفاق قشنگ هم افتاد، اینکه نفس مامانی همینطور که قل می زدی ، خوشحال بودی به اندازه 3 الی 4 سانت هم سینه خیز کردی ، عزیز جونت هم کلی ذوق کرد، منم کلی بهت افتخار کردم عزیزم
تولد زن عمو جونت هم بود
که بهش کلی تبریک گفتیم
ظهر دوشنبه هم رفتیم خونه مادرجون که خاله لیلا و خاله زهره برای دیدنت اومدن اونجا که بین دختر خاله هات و خاله هات سر تو دعوا بود و هر کدوم دلشون می خواست تو رو بغل کنند .
قربونت بشم مامانی که از همین الان کلی خاطر خواه داری ، خاله جونی هات که برات می میرند. دختر خاله هاتم که برات غش میکنند.


پسرم خیلی گلی
