سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 22 روز سن داره

یادگاری های امیر

9ماهگیت مبارک

عزیز دل مامانی 9 ماه از اولین روزی که چشم به این دنیا باز کردی و دل من و بابایی رو بی نهایت شاد کردی گذشته و روز به روز با تو خوشحالتر خوشبختر هستیم.شکر خدا جیگر مامانی 9 ماهگیت مبارک ان شاء الله همیشه شاد و سلامت باشی نفس مامانی من و بابایی بی نهایت عاشقتیم و دوست داریم ...
7 آذر 1391

مروارید گل پسرم

  (این مطلب رو هفته پیش نوشتم ولی به خاطر مشکلات کامپیوتری نتوانستم عکساتو درست کنم و هنوز هم برطرف  نشده اما این مطلب رو میزارم برات ،ان شاء الله عکس ها رو بعداَ میزارم)   عزیز دل مامانی ، من هر وقت خواستم بیام و برات یه پست بزارم شما اومدی و به پام چسبیدی ،و یا اینقدر جای صندلی من می چرخی و سرت میخوره به  اینطرف و اونطرف  و گریه میکنی که من پشیمون میشم از پای لپ تاپ نشستن . الانم که مثل یه گل خوابیدی . عزیز دل مامانی صبح ها ساعت 7 و نیم که من بلند میشم از خواب بلند میشی و تا ساعت 2 که سرکارم بیداری فقط گاهی وقت ها یک ساعتی خونه خانم توفیق می خوابی وگرنه تا بعد از ظهر ساعت 4 بیدار هستی و بعد می خوابی...
16 آبان 1391

احوال 7 ماهگی امیرم

الهی فدات بشم که 5 روزه حسابی سرما خوردی ، روز اول بردمت پیش متخصص و گفتند چیز مهمی نیست و دارو خاصی نداد و فرمودند که دو سه روز دیگه خوب میشه ، اما گل من هنوز سرماخوردگی تو تن قشنگش هست و مجبورم همش صورت قشنگتو بشورم و شما هم که اذیت میشی  آخه دوست ندارم نامرتب و صورت مثل گلت کثیفی داشته باشه البته الان کمی بهتر شدی (شکر خدا). امروز پسر گلم کمی گریه کرده و غذایی هم که برات آماده کرده بودمو نمی خوردی از دست خانم توفیق (خانمی که ازش مواظبت میکنه خانم مهربون و خوبیه. ) و همین که من می اومدم پیشت سریع می اومدی پیش خودم و ازم شیر میخواستی ، قربونت بشم که شیر رو به غذا ترجیح میدی . چند تا عکس خوشگل که از پسر گلم تو روزهای مختلف گرفتم...
15 مهر 1391

پیشرفت امیرم

  سلام عزیز دل مامانی ، ببخشید بازم دیر اومدم برات پست بزارم ، یا خونه نیستیم یا اینکه این سیستم بازی در میاره.  فعالیت های شما بیشتر شده ، از همه جا دستتو میگیری و بلند میشی و گاهی هم زمین میخوری. قشنگ میشینی  موقع خواب هم با لالایی خوندن من شما هم شروع به آواز خوندن میکنی. قربون صدات بشم . اولین کلمه ایی هم که گفتی با، بابا و بعد از چند روز دَ دَ . همش توی خونه چهار دست و پا می کردی و با خودت تند تند میگفتی بابا. مخصوصاً وقتی بابایی از سرکار می اومد دنبالش می رفتی و میگفتی بابا.ولی الان همش دَدَ رو تکرار میکنی. بابایت حسابی ذوق میکرد و منم صدای قشنگتو ضبط کردم و قراره بابایی به یادگار برات بزاره. ا...
5 مهر 1391

واکسن شش ماهگی

  عزیز دلم واقعاً شرمنده مدت زیادی هست که نیومدم برات خاطراتت رو بنویسم آخه عزیزم کامپیوترمون مشکل فنی داشت  نمی شد به اینترنت وصل بشیم .به خاطر همین همون روزی که واکسن 6 ماهگیتو زدم و می خواستم برات در موردش بنویسم لحظه ثبت کردن به مشکل برخورد و دیگه اینترنت قطع شد . ولی خوب الان برات میزارم .   الهی فدات بشم هر چقدر که واکسن های 2و4 ماهگیت اذیتت نکرد اما این یکی حسابی از خجالتت در اومد این دفعه آقایی که بهت واکسن زد قبلی نبود و یه خورده بد زد. آخه شما خیلی گریه کردی  بازم بابایی اومد و شما رو نگه داشت . بعد از اون ما رو رسوند خونه     و دوباره رفت سرکار، تا سه و چهار ساعت خوب بودی حتی چهار دست و...
19 شهريور 1391

عید فطر مبارک

این عید فرخنده را به همگی شما عاشقان و دلدادگان صیام تبریک و تهنیت عرض می نمایم مخصوصاً به دوستان عزیز وبلاگی این اولین عید فطر عزیز دلم است امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی نفس مامان و بابایی عید سعید فطر و پایان ماه صیام بخواهیم از خدای ذو الجلال و الکرام که تا سال آینده، صفا و پاکی دل حفظ بشه و نباشیم از انسانهای غافل ...
29 مرداد 1391

اولین رمضان امیر

شب قدر، آبستن سپیده فلاح و رستگاری انسانهای دل سپرده به مهر مهربانترین مهربانان است. شب قدر، شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان (عج) است. شب قدر، شبی است که در عرصه آن انسان، ره صد ساله را یک شبه طی می کند. ببخشید مامانی چند وقتی نیومدیم  خاطراتت رو بنویسیم امشب قراره بریم خونه مامان فاطمه(مامان بابایی) افطاری همه دعوتند، و این چند روز پایانی هفته رو مشهد هستیم و اگه امام رضا بطلبه شب احیاء حرم باشیم . ان شاء الله دیشب هم که خونه عمه بابایی بودیم و احیاء هم بابایی رفت مسجد و من و شما خونه موندیم و با تلویزیون پیش رفتیم. جمعه پیش دعوتی خونه مادرجون بود و اونجا همه جمع بودند از خاله ها و دایی ه...
18 مرداد 1391