سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 21 روز سن داره

یادگاری های امیر

امیر در شهربازی

با سلام در اوایل بهار از جلوی شهربازی پارک ملت رد شدیم، امیر گیر داده بود که منو ببرید شهربازی و از اون موقع تا حالا قرار بوده امیر آقا رو برای اولین بار به شهربازی مخصوص بچه ها ببریم، که خلاصه یه بعد از ظهر 5 شنبه ای قسمت شد تا امیر آقا به مراد دلش برسه، البته قرار بر این شد که امیر پسر خوبی باشه تا ما هم به خواسته هاش عمل کنیم بخاطر همین یکم طول کشید تا کار به ثمر برسه، بگذریم امیر رو شهر بازی واقع در ترمینال مشهد بردیم اسمش شهر بازی ها بود، البته ما بعد از ظهر رفتیم و زیاد هم شلوغ نبود و یه کارت به ما دادند تا امیر به اعتبار اون سوار وسایل بازی بشه، امیر در شهربازی نمی دونم شوکه شده بود و خیلی ریلکس با محیط برخورد می کرد و زیاد براش...
23 مرداد 1394

امیر به روایت تصویر 2

امیر در حال ساخت قطار امیر در حال برج سازی امیر در حال زنبور سواری                       امیر در خونه خودش                                                                   امیر در حال اذان گفتن  ...
1 اسفند 1393

یادگیری زبان انگلیسی

                        بعداز یه مدت طولانی اومدم به وبلاگ گل پسرم سر بزنم .  تو این مدت طولانی امیرم کلی آقا و بزرگ شده در این مدت که البته بیشترش شاغل بودم اما چند ماهی هست که دیگه سرکار نمیرم . این مدت هم که نبودم به خاطر کارهای زیادی بود که داشتم نصف روز که بیرون بودم نصف روز هم که حسابی سرگرم کارهای منزل و رسیدگی به این گل پسر بودم.  اما توی این چند ماهی که در منزل بودم مشغول آموزش زبان انگلیسی به امیرم بودم که خوشبختانه علاقه داره و حسابی رو سفیدم کرده بیش از 60 کلمه رو بلده و دو تا از کتابهاش رو هم حفظ شده و با توجه به شکلی که همون صفحه داره...
27 بهمن 1393

امیر و استخرتوپ

با سلام  این روزها برای یادگاری نوشتن برای تو یکم تنبل شدم و مامانی هم که کلاً حوصله نوشتن برای تو رو نداره البته بگم حالا که سرکار نمی ره بعد از یک خواب مفصل تا نزدیک ظهر، بیشتر باهات سرو کله می زنه و تربیت تو هم یکی از وظایف مهم زندگانی ما هست ....  از روزهای اولی که به خونه جدید اومدیم امیر گیر داده بود که استخرشو بپا کنه و توپ هاشم بریزه داخلش، به علت سابقه بد امیر در پخش و پلا کردن توپ ها در وسط خونه، با کمی مذاکره و بحث با امیر آقا و تفهیم اینکه نباید توپ هاشو ولو کنه، تصمیم به این کار مخاطره آمیر گرفتیم، البته بگم که چندین بار توپ ها رو وسط خونه ولو کرد ولی با تذکرات صمیمانه بابایی و مامانی امیر تصمیم راسخ به نگه ...
2 آبان 1393

امیر در قصر بادی

با سلام  چند هفته پیش که تربت بودیم با عزیز جون رفتیم یه پارک نزدیک خونه رفتیم و یه هندونه ای ترکوندیم و امیر و عمه زینبش هم از فرصت استفاده کردند و به قصر بادی هجوم بردند البته امیر هنوز می ترسه و درستو حسابی هم تا حالا قصر بادی نرفته بود ولی به هوای عمه زینب رفت و بازی کرد و مامان جون هم چند تا عکس یادگاری گرفت که در ادامه قرار می دم. اینم بگم که از اون روز هر وقت حرف پارک به زبون میاد میگه با عمه  زینب بریم و همین امروز هم با مامانی می خواستی بری پارک پیله کرده بودی که بریم تربت با عمه زینب بریم پارک و مامانی هم مجبور شد تا بچه های همسایه رو با خودش به پارک ببره .  ...
3 شهريور 1393

امیر با تبلتش

با سلام  به دلیل استفاده زیاد امیر از گوشی مامانی و بابایی و گاهی درگیر شدن طرفین در این موضوع و نیز ایجاد نوعی سرگرمی که همه چی رو مخصوص امیر آقا یکجا داشته باشه به فکر خریدن تبلت افتادم و بعد از کلی کلنجار رفتن با جیب مبارک ، بالاخره قلکها رو شکتیم و دل و به دریا زدیم و یه 300 پیاده شدیم، البته بابایی حاضره برای رفاه امیر آقا بیشتر از اینا هزینه کنه (البته اگه داشته باشه) ولی به دلیل اینکه احتمال خرابی زیاد داره و به سال نمی رسه زیاد هزینه نکردیم تا حیف هم نشه ... خلاصه بگم که امیر حسابی نسبت به تبلتش احساس مالکیت داره و همین جمعه که رفته بودیم مشهد نمی گذاشت درسا خاله، حتی نگاه کنه و هی هُلش می داد البته بگم درسا هم که یه شش ما...
28 مرداد 1393

امیر در مهد کودک

با سلام  از ابتدای تابستان و تعطیلی مهد کودک ها امیر تصمیم گرفت تا به جهت افزایش آگاهی های فردی و اجتماعی و نیز پر کردن اوقات فراقتش به مهد کودک نزدیک محل کار مامان به اسم رنگین کمان مشرف شده و الان حدود یک ماه به صورت یک روز در میان رو در مهد زیر نظر مربی مهربونش به نام خانم چوپان در حال پیشرفت می باشد و به قول همون مربی محترم که امیر با اینکه از سایر بچه ها کوچکتر است ولی آموزش ها رو به سرعت یاد می گیرد ماشالله به باباش رفته و خیلی زرنگه . البته وقتی هم که خونه میاد کتاب مهدش رو می خونه و به همه اعلام می کنه که دارم کتاب می خونم ناگفته نمونه که از شدت کتاب خوندن اگه ببینید کتابو می گید یه چندصد سالی عمر داره البته بماند که بابای...
6 مرداد 1393