سید امیر علیسید امیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره

یادگاری های امیر

تولد سه سالگی گل پسرم

سلام به همه دوست جونی های عزیز گل پسرم ببخشید یه دو روزی دیرتر اومدم برای تولد سه سالگیت پست بزارم. آخه حسابی با بابایی مشغول تدارکات تولدت بودیم عزیز دلم  کیک تولدت رو امسال خودم درست کردم .                                                   شب تولدت سه تایی با هم رفتیم خرید و مامانی برات یک شلوار خوووووووشگل و یک پیراهن ناززززز به عنوان هدیه خرید و بعدش بابایی دعوتمون کرد به شام و رفتیم پیتزا بخوریم و شما هم که جدیداً حسابی عاشق پیتزا شدید و اون شب بیشتر از همیشه پیتزا&n...
7 اسفند 1393

یادگیری زبان انگلیسی

                        بعداز یه مدت طولانی اومدم به وبلاگ گل پسرم سر بزنم .  تو این مدت طولانی امیرم کلی آقا و بزرگ شده در این مدت که البته بیشترش شاغل بودم اما چند ماهی هست که دیگه سرکار نمیرم . این مدت هم که نبودم به خاطر کارهای زیادی بود که داشتم نصف روز که بیرون بودم نصف روز هم که حسابی سرگرم کارهای منزل و رسیدگی به این گل پسر بودم.  اما توی این چند ماهی که در منزل بودم مشغول آموزش زبان انگلیسی به امیرم بودم که خوشبختانه علاقه داره و حسابی رو سفیدم کرده بیش از 60 کلمه رو بلده و دو تا از کتابهاش رو هم حفظ شده و با توجه به شکلی که همون صفحه داره...
27 بهمن 1393

امیر شیطون مامان

دوست های خوب وبلاگی سلام پسر گلم ، شرمنده خیلی خیلی دیر به وبلاگت سر میزنم ، وقتی هم که میام فقط در حد پاسخگویی به دوستان عزیز و چند تا پیام گذاشتن برای دوست جونی های امیرم بوده. آ خه شما مگه میزاری پای کامپیوتر بشینم ، همین که می بینی نشستم سریع میای و میخوای کمکم کنی که البته کمک شما ....... آخر شب هم که میخوابونمت به قول بابایی خودم زودتر از شما خوابم میبره آخه واقعاً خسته میشم ، نصف روز که سرکارم، بقیه روز هم یا تو آشپزخونه غذا درست میکنم یا به کارهای دیگه میرسم که البته درحال حرف زدن با شما و بازی کردن با شما هم هستم. بابایی وقتش آزادتره چون وقتی برای شما پست میزاره من در حال بازی کردن و سرگرم کردن شما هستم. الان هم...
23 ارديبهشت 1392

یک سالگی امیرم

عزیز دل مامانی یک سال از بودن قشنگت کنار من و بابایی گذشت و چه لحظات و ثانیه های زیبا و غیر قابل وصفی با تو داشتیم و خواهیم داشت ان شاء الله خوشگل مامانی یکسالگیت رو با همه وجودم بهت تبریک میگم و امیدوارم زیباترین روزها در انتظارت باشه. برای امیر نازم به اتفاق بابایی خوبش تمام سعی خودمون رو کردیم تا جشن خوبی رو برگزار کنیم. من روز پنجشنبه سرکار نرفتم و خونه ماندم کارهای منزل رو انجام دادم و بعد شما رو حمام بردم و اولین مهمان هایمان که مادرجون و خاله زهره بودند تشریف آوردند و بعد از ظهر هم دایی و زن دایی ها و بعد از آنها مامان فاطمه(مامان بابایی) و عمو محسن و عمه زهره آمدند و دور هم خوش بودیم . شما هم که حسابی برای همشو...
8 اسفند 1391

11ماهگیت مبارک عزیز دلم

هزار هزار ساله بشی عزیزم با تنی سالم و تندرست خوشگل مامانی ، بزرگ و آقا شدی ، هر روز از روز قبل شیرین تر و خواستنی تر میشی قربونت بشم. دیگه باید روز شماری کنم برای امیرم تا لحظه تولدش  این لحظه با شکوه و به یادماندنی رو در کنار هم جشن بگیریم ان شاء الله خدایا شکرت هزاران هزار بار شکرت به خاطر این دوست داشتنی که به من و همسرم هدیه کردی. خودت نگهدارش باش. آمین امروز خورشید درخشان‌تر است و آسمان آبی‌تر نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد و پرنده آواز  جدید می‌سراید امروز بهاری دیگر است در روز تولد مهربان‌ترین در میلاد کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است امرو...
5 بهمن 1391

10ماهگیت مبارک گل پسرم

گل پسرم 10 ماهگیت مبارک ، حالا دیگه باید روز شماری کنیم برای یکسالگیت فقط دو ماه دیگه مانده تا لحظه یی که تو چشم های قشنگتو رو به این دنیا و من و بابایی باز کردی. برات بهترین ها رو از خدای بزرگ و مهربون خواستارم عزیز دلم. امیدوارم پدر و مادر خوب و مهربانی برات باشیم. و از خدای توانا میخوام تا به ما کمک کنه تا تو را همون گونه که خودش دوست داره تربیت کنیم و بنده خوب و شایسته خداوند باشی. آمین شب چله میخواستند برای زن عمو شب چلکی ببرند و ما هم نیز رفتیم مشهد پیش مادرجون و آقاجون(مادر و پدر بابایی) شب خوبی بود و شما هم حسابی خوردی ا زهمه چیز امتحان کردی. اما متأسفانه عمه زینب و مادرجون سرماخوردگی داشتند و من نیز تذک...
5 دی 1391

اولین محرم امیرم

روز جمعه ساعت 11 راهی خیرآباد که روستای آب و اجدادی بابایی است شدیم . همیشه برای مراسم عاشورا و تاسوعا میریم. اونجا مراسم بسیار خوب و قشنگی برگزار میشه و این اولین حضور شماست. به گفته بابایی که هوای اونجا گرم و خوب است من هم دیگر راضی شدم که با بابایی بروم و گرنه میخواستم به خاطر یه گم سرماخوردگی که شما داشتید نروم. اما قسمت بود که برویم. ظهر رسیدیم و هوا اونجا بسیار سرد بود و سوز بدی داشت و شما رو مادرجون (مامان بابایی) برد بیرون و یکی دوساعتی بیرون بودی. و همین بهانه ایی شد برای بدتر شدن شما و جوش و نگرانی من. شب اول تا 11 شب خوب بودی و خوابیدی اما از ساعت 2 به بعد شروع به گریه و ناله کردی و ما بی خبر از اینکه شما چه دردی دار...
7 آذر 1391